New Page 1

مشاهده جزئيات خبر

 تعداد مشاهده : 5067 بار                     کد خبر : DEN- 113300                   تاريخ چاپ : چهارشنبه 2 مرداد 1387

مي خوام با شما مبارزه كنم

[ فرزين شيرزادي ]
به بهانه حضور بوكفسكي كه در اين ماه به دنيا آمد و مرد
چهارده سال پيش نويسنده اي در سن پدرو كاليفرنيا زندگي را بدرود گفت كه خيلي ها دوست داشتند سر به تنش نباشد.


به مجرد اينكه اسمش مي آمد چند تا جمله كوتاه تكليف او را يكسره مي كرد:مردم گريز، زن ستيز، بي نزاكت، ديوانه و تا دلت بخواهد از اين جور صفت ها كه مثل گلوله به سمت او شليك مي شد.با اين حال او هفتاد وچهار سال زندگي كرد و خيلي چيزها نوشت. تقريبا سي مجموعه داستان و شعر، شش رمان و يك فيلمنامه از خودش به جا گذاشت و رفت. او اين كارها را كرد تا دوستان ودشمنان پس از او هم چيزي براي گفتن داشته باشند.او توي شعرهايش ون گوگ و ويليام فاكنر را نوازش مي كرد و توي داستان هايش به پر و پاي ارنست همينگوي مي پيچيد.اين آخري البته كار تازه اي نبود. پيش از او چند قصه نويس ديگر هم پاره آجر براي استاد داستان هاي ميني ماليستي پرتاب كرده بودند.براي اثبات اين ادعا مي شود رفت سراغ رمان ناتور دشت سلينجر اما بهتر است از محور گزارش دور نشويم و بپردازيم به زندگي و آثار همين داستان نويسي كه دوست داشت تا لنگ ظهر بخوابد ، روي اسب ها شرط بندي كند ، كاري به كار سياست نداشته باشد، موسيقي كلاسيك گوش بدهد و در جلسات شعرخواني شاعران جوري حرف بزند و اظهار نظر كند كه انگار دست همه را خوانده و از ياوه گويي بيزار است و حالش از تكرار شعرهاي رسمي بيات به هم مي خورد.
براي همين طبيعي به نظر مي رسد كه از گوشه و كنار بشنودكه بهش مي گويند ، يارو حالش خراب است. او البته همه اين بد‌ و رد‌ها را مي شنود و به خاطر مي سپارد.او همه چيز را مي بيند و مرور مي كند. لابد براي همين هم است كه قريب به سي سال مي نويسد و لبخند مي زند و منتشر مي كند. او “ لحظه” را براي خودش روي يك تكه كاغذ اين طور معني مي كند : دروغه! / هنرپيشه هاي بزرگ/ شاعراي شهير/ رجال كبير/ نقاشاي بزرگ/ موزيسين هاي بزرگ/ عشقاي بزرگ/ دروغه دروغه دروغ/ بايد از اول شروع كنيم/ همه اينارو بريز دور/ تو حالا تنهايي/ به ناخنات نيگا كن/ انگشتتو بزار رو دماغت/ شروع كن/ روز خودشو پرت مي كنه طرف تو.../ و پايين كاغذ مي‌نويسد: چارلز بوكفسكي اين روزها شعر بد خيلي نوشته مي‌شود
تو آفتابو و تو بارون/ تو روز و تو شب/ درد يه گله / دردا گلا هستن / كه هميشه شكوفه مي كنن...
اين يك ترانه خياباني نيست. “ باغچه” بوكفسكي است. شعري كه در مجموعه اي به قلم سهند صاحب ديواني به فارسي ترجمه شد.غير از اين مجموعه داستان “ موسيقي آب گرم” را هم بهمن كيارستمي ترجمه كرد، البته بايد اضافه كرد كه نخستين داستاني كه از بوكفسكي ترجمه شده با ترجمه محمد علي سپانلو در “ كتاب جمعه” و به سال 1357 انتشار يافت. شايد براي همين باشد كه خيلي نمي توانيم درباره اش بنويسيم. هم نمي توانيم و هم نمي دانيم. او آدم عجيب وغريبي است.به ندرت مصاحبه كرده ، توي عكس ها يا يك چوب كبريت گوشه لبش است يا طاقباز دراز كشيده يا لم داده روي مبلي ، چيزي .توي خانه اش دمبل و هالتر دارد اما فقط با آنها عكس مي گيرد ، آن هم در حالي كه وزنه را برده بالا و يك سيگار گنده گوشه لبش توي ذوق مي زند. از اين هنجار شكني هاي با نمك دم دست كه بگذريم مي توانيم راجع به كارنامه هنري او بگوييم، بوكفسكي ميان خنده و گريه روايت مي كند و در عين بي قيدي و طنز و ليچارگويي و بي چاك دهني ، در عمق، جدي و غمناك مي نويسد.
به همين خاطر است كه گزارشي نمونه وار از جامعه افسار گسيخه و بي بند وبار و گرفتار انواع علت هاي روحي و جسمي، تب صنعت، سايه سهمگين پليس و سرسام تبليغات به دست مي دهد. داستان هاي او تشريح جامعه اي است كه در آن اوج تكنولوژي به اوج جادو و تخيل پيوسته است.براي همين است كه در نظر اول از ادبيات و ادبيت، دور جلوه مي كند: دوباره و دوباره/ مرداي جوون/ همون يه دونه نامه رو واسم مي فرستن/ من نمي تونم بنويسم/ ولي مي خواهم بنويسم/ من كاراي تو رو مي خونم/ و مي خوام درست مثه تو بنويسم/ تو مي توني چيزي بگي كه/ به من كمك كنه/ دور و برم تپه ها دارن مي سوزن/ سيل اومده و هزار هزار موش مرده آورده/ خيابونا مي غرن و خميازه مي كشن/ تا منو قورت بدن/
تقريبا جمله اشعار “ هانيريش كارل( چارلز) بوكفسكي كه اصالتا آلماني تبار است با همين نثر و زبان نوشته شده اند. وقتي از او راجع به شعر بپرسيد مي گويد: “ اين روزها شعر بد، خيلي نوشته مي شود. خيلي ها حتي نمي توانند يك سطر ساده بنويسند. اين اواخر نوشتن براي حضرات خيلي سخت شده است”
او بداقبالي شاعري جوان را در داشتن پدري پولدار ، ازدواج زودهنگام ، موفقيت زودرس يا توانايي انجام بي كم و كاست هر كاري خلاصه مي كند و مي گويد:” شعرهاي بد معمولا وقتي نوشته مي شوند كه كسي بنشيند و فكر كند” حالا مي خواهم يك شعر بنويسم” و به گمانشان شعر اين جوري بايد نوشته شود اما اينطور نيست. يك گربه را در نظر بگيريد . او فكر نمي كند حالا من گربه هستم و مي خواهم اين پرنده را بخورم. او فقط اين كار را انجام مي دهد.”
بوكفسكي درباره چگونگي شكل گرفتن اشعار خودش كوتاه و مختصر توضيح مي دهد: “ شعرها هميشه در جايي خارج از من سرچشمه مي گيرند. وقتي نشسته ام به ندرت مي دانم چه مي خواهم بنويسم و هنگام نوشتن شعر دچار دلهره و رنج روحي نمي شوم. اين زندگي است كه گاهي سخت مي شود.”
وقتي از اداره پست اخراج شدم....
بهمن كيارستمي مي نويسد : “ بوكفسكي در 16 اگوست 1920 در شهر آندرناخ آلمان به دنيا آمد و وقتي سه ساله بود به همراه پدر و مادرش به آمريكا مهاجرت كرد. او در سيزده سالگي به سختي به آبله دچار شد و از آن پس آبله رو بود.همين باعث شد دوران تحصيل را در انزوا سپري كند.
صراحت او در بيان روابط ، خشونت ها و جنون هاي روزمره تا حدي است كه از سوي نشريات و محافل ادبي آمريكايي مورد حمله قرار گرفت و منتقدان، او را نويسنده اي مردم گريز ، زن ستيز و دائم الخمر خواندند و بي شرمي آثارش را تنها مد روز و متاثر از بي بند وباري دورانش دانستند.
اين در حالي است كه وقتي او همزمان در اروپا كشف شد،‌مورد تمجيد قرار گرفت و ژان ژنه و ژان پل سارتر هر دو از او به عنوان بزرگ ترين شاعر آمريكا ياد كردند.اما بوكفسكي خود را شاعر نمي داند و در جايي مي نويسد: “ شاعر خواندن من يعني قرار دادنم در دايره آدم هايي كه تظاهر به دانستن مي كنند.”
او در سال 1939 وارد كالج لس آنجلس شد و در سال 1941 به دنبال كار، تحصيل را رها كرد. از ابتداي دهه 40 نوشتن را آغاز كرد و نخستين قصه اش سال 1944 منتشر شد. اما در همان دوران بود كه به روايت خودش” سال هاي از دست رفته” يا “ دهه هاي هستي” آغاز شد. او تقريبا بيست سال هيچ چيز ننوشت. كار مي‌كرد و در اتاق هاي اجاره اي كوچك، زندگي اش را ادامه داد .
او دهه دوم اين بيست سال را به عنوان نامه رسان در اداره پست لس آنجلس گذراند. اين دوران دست مايه اي بود براي قصه ها و رمان هايي كه او بعدها نوشت. او روزي نوشتن را آغاز كرد كه از اداره پست اخراج شد. حالا مي توان نوشت بوكفسكي نخستين بار حدود بيست و چند سال داشت كه دست به قلم برد.
به او مي گفتند دور اين كار را خط بكش. تو را چه به نوشتن. همين طور شد كه او درست در 24 سالگي وقتي نخستين داستانش را چاپ كرد قلم را كنار گذاشت. نه اينكه بنويسد و چاب كند . نه او تا سال ها بعد اصلا ننوشت. با اين همه به خودش گفت:” شايد دوباره شروع كنم . او دوباره شروع كرد اما نه خيلي زود ، بيست سال بعد از روزي كه كاغذ و قلم را رها كرده بود.خودش در اين باره گفته: “ انگار زندگي آدم عوض شود . انگار دوباره به دنيا آمده باشم.” نخستين مجموعه شعرش در سال 1960 مننتشر شد. او برخلاف بسياري از نويسندگان كه از آغاز جواني سير پيشرفت را شروع مي كنند در دهه پنجم عمرش شناخته شد. او درباره اينكه چرا از بين شعر و داستان يكي را انتخاب نمي كند گفته: “ به نظر من تفاوت عمده اي بين شعر و داستان وجود ندارد. تنها طول سطرها با هم فرق مي كنند.”
روز از نو روزي از نو
گفتيم كه بوكفسكي ، واكنش هاي محبت آميز و خشني در داستان و شعرش نسبت به هنرمندان و نويسندگان دور و بر نشان مي داد.از ويليام فاكنر به خاطر بي غل و غش نوشتن خوشش مي آمد و او را در شعرش تاييد كرد. راجع به ون گوگ نوشت: ون/ اونا پول مي خوان/ گوش نمي خوان/ فكر مي كنم واسه همين تو نقاش بزرگي بودي... و تكليف ارنست همينگوي را هم اينطور روش كرد: “ دقيقا يادم نيست كجا بود. فكر مي كنم يه جايي توي شمال شرقي كاليفرنيا . همينگوي رمان آخرش رو تموم كرده بود. تازه از اروپا يا يه جاي ديگه برگشته بود و داشت روي رينگ با يكي بوكس بازي مي كرد. روزنامه نگارها ، منتقدها، جماعت نويسنده ها و همين طور زن هاي جوون روي صندلي هاي دور رينگ نشسته بودند. من رديف آخر نشستم. تقريبا هيچ كس همينگوي را نگاه نمي كرد. همه داشتند با هم حرف مي زدند و مي خنديدند. بعداز ظهر بود و خورشيد وسط آسمون. من داشتم ارني رو تماشا مي كردم.اون حريفش رو با يك ضربه از پا در آورد.بعدش هم حريف بعدي رو. حالا ديگه توجه مردم جلب شده بود به ارني كه مي خواست با هشتمين حريفش بجنگه . ارني اومد جلو حريف وايستاد. دهني اش رو در آورد و در حالي كه مي خنديد يارو رو ناسور كرد.بعد رفت گوشه رينگ ، سرش رو تكيه داد و يكي آب ريخت توي دهنش. من از جام بلند شدم و آروم از بين صندلي ها رفتم طرف رينگ . رفتم بالا و در گوش همينگوي گفتم: “ آقاي همينگوي؟
-چيه ؟ چي مي خواي؟
-اگه مي شه مي خوام با شما مبارزه كنم.
-تا حالا مشت زدي؟
-نه
-پس اول برو تمرين كن.
-ولي من مي خوام دمار از روزگارتون در بيارم.
باقي داستان را مي شود حدس زد. اگر نه آوردن يك پاراگراف از پايان بندي داستان مي تواند ما را دراثبات ادعايمان ياري كند: “ همينگوي افتاده بود روي طناب اما من نمي گذاشتم كه بخوره زمين. هر وقت كه داشت مي افتاد دوباره با يه ضربه مي چسبوندمش به طناب هاي رينگ. اون داشت مي مرد ، مرگ در بعد از ظهر. بالاخره ولش كردم و آقاي ارنست همينگوي نقش زمين شد. اون از حال رفته بود...”
اگراز رينگ بوكس خيالي نويسنده فاصله بگيريم و به سراغ حرف هاي خودش برويم اطلاعات ديگري هم از او نصيبمان مي شود: “ آدم خشني نيستم اما بيشتر اوقات به آن تظاهر مي كنم.چرايش را هم نمي دانم. من 93 درصد هماني هستم كه در شعرهايم نمايش مي دهم و 7 درصد بقيه جايي است كه زندگي هنر را تغيير مي دهد و من آن را موسيقي پشت متن نام گذاشته ام.در اين مواقع كاري از دست هيچ كس ساخته نيست”. از بوكفسكي مي پرسند زماني كه نمي نويسيد چه حالي داريد.او مي گويد: : وقتي دو يا سه شب ننويسم انگار خشك شده ام اما سعي مي كنم به اين مسائل توجه نكنم و دوباره بشوم چارلز هميشگي.قبل از اينكه دوباره شروع به نوشتن كنم چند ساعتي به پيست اتومبيلراني مي روم و بعد دوباره روز از نو روزي از نو.اين اتفاق به دفعات برايم رخ داده است.”
به هر حال هر چيزي به پايان مي رسد. چارلز بوكفسكي هم همان طور كه خودش جايي نوشته بود مرگ در بعد از ظهر را تجربه كرد. او در ششم آگوست 1994 درگذشت.


 

   نسخه چاپي      |        بازگشت    |     ارسال خبر به دوستان

 

وضعیت بازدید از سایت


 
کل مراجعین   :
104236285 نفر
  مراجعین امروز  :
144539 نفر
 

 
 

کليه حقوق اين سايت متعلق به روزنامه دنيای اقتصاد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است
نرم افزار مدیریت خبر . نسخه 1 . (نگارش)

Copyright  ©2006 donya-e-eqtesad Newspaper.
All Right Reserved