|
تعداد مشاهده : 547 بار
کد خبر :
DEN-
114814
تاريخ
چاپ :
يكشنبه 13 مرداد 1387
|
گفتوگو با محسن رجبپور، مدير شركت ترانه شرقي و مدير برنامههاي گروه آريان - بخش اول
سوء مديريت اوقات فراغت
عكس: حميد جانيپور عليرضا مجمع محسن رجبپور به قدري پرانرژي و به اصطلاح «اكتيو» است كه در هنگام صحبت از هر دري ميشود از او حرف شنيد.

|
حاصل اين گفتوگو كه به انگيزه آمدن كريس ديبرگ به ايران با او انجام شده، به جاهاي مختلفي كشيد. به طوري كه در خلال پياده كردن و تنظيم اين گفتوگو دلمان نيامد بحث را ابتر بگذاريم و در يك بخش آن را تنظيم كنيم. اين گفتوگو را در دو بخش تنظيم كرديم و اتفاقا بحث مربوط به حضور كريس ديبرگ و ماجراهاي حاشيهاياش را به بخش دوم موكول كرديم. در هماهنگي و پياده كردن نوار مصاحبه سيدمهدي ميرفخرايي نقش غيرقابل انكاري داشت. گفتوگو را بخوانيد: ما در ايران با وضعيت عجيبي روبهرو هستيم. اين وضعيت دقيقا شبيه اين است كه شما در فضاي گرد و غباري قدم ميزنيد كه دو قدم جلوتر هم به سختي قابلرويت است. پس بايد صبر كنيد تا گردوغبار بخوابد و فضا شفاف شود تا بشود قدم برداشت. در اين وضعيت شما چگونه قدم برداشتيد. به بيان بهتر مديريتتان در فضاي گردوغبار چگونه بود؟ واقعا درست است. ما دو قدميمان را هم به سختي ميتوانستيم ببينيم. حتي اگر چندسال پيش ميخواستيم كنسرت برگزار كنيم، تا شب اجرا مطمئن نبوديم انجام شود. فضا پر از هرجومرج بود، ولي الان اين وضعيت تثبيت شده است. اين مديريت در فضاي گروه آريان چگونه بود؟ در حوزه مديريت آريان از تجربه دوران كودكي و مدرسه استفاده كردم. ما يازده نفر آرياني داشتيم از ده خانواده مختلف با ده گرايش و فرهنگ مختلف. اينها روز اول به عشق اينكه يك بار بروند روي سن دور هم جمع شده بودند. ولي وقتي بحث پول وسط ميآيد، قضيه فرق ميكند، آن زمان است كه بايد كاسه ظرفيت آدم بزرگ باشد تا بتواند كنار دستي خود را در گروه تحمل كند. من موازي با اين اتفاقات به بچهها تاكيد كردم كه شما با هم به قله ميرسيد. وقتي ترافيك كاري براي آدمي مثل رضا گلزار پيش آمد، اين قضيه شدت پيدا كرد. گلزار كشف خود من است. ما او را به سينما داديم. او بايد بين سينما و موسيقي يكي را انتخاب ميكرد. خيليها فكر ميكردند اگر گلزار از آريان جدا شود، آريان زمين ميخورد. ميشود گفت ظرف گلزار در آريان پر شد و رفت؟ نه، اتفاقي كه براي محمدرضا گلزار افتاد اين بود كه آمد توي موسيقي و رشد كرد و تصوير اين آدم ديده شد. ما آدم خوشچهره در ايران كم نداريم. ولي ديده نميشوند. محمدرضا گلزار ديده شد. شانس آورد رفت تو سينما. ولي شرايط سينما مثل موسيقي نيست كه مثلا فقط ساعت 8 تا 10 شب روي سن باشي. در سينما همه زمان روز درگير هستي. آخرين روزهايي كه گلزار در آريان بود، اين طوري گذشت. ما در اصفهان كنسرت داشتيم. گلزار 7 صبح تا 5 بعدازظهر در تهران جلوي دوربين بود. بعد ميآمد فرودگاه سوار هواپيما ميشد و ميآمد اصفهان. 8 شب ميرسيد به كنسرت و يازده شب دوباره برميگشت تهران. ما براي رضا گلزار شرط گذاشتيم كه اول بايد اولويت كارياش را به ما بدهد. كار به جايي رسيد كه ديدم هم ما داريم او را اذيت ميكنيم و هم او ما را. و اين جوري گلزار از آريان جدا شد؟ موضوع اينجا است كه در سينما ده برابر بيشتر ديده ميشوي. الان خيلي دوست دارم بريم به اين سمت كه چشم و گوش مسوولان باز بشود. سينما چهرهاي از ايران در جهان به وجود آورده كه موسيقي هرگز به وجود نياورده. تا الان موسيقي از ايران چهره كريهي به بيرون نبرده. موسيقي به هيچ نقطهاي از دنيا نرفته مگر اين كه آبرو خريده باشد. استاد شجريان از كشور ميرود بيرون، خارجيها روي سرشان ميگذارند. شهرام ناظري ميرود بيرون بزرگترين سمتهاي دولتي فرانسه را ميگيرد. آريان هم همين طور. البته يك مثال نقض اين وسط هست: شاد مهر عقيلي، كسي كه در سيستم فرهنگي ايران بعد از انقلاب رشد كرد و بزرگ شد. وقتي كوچ كرد چهرهاش عوض شد. شادمهر خودش بزرگ نشد. شادمهر عقيلي از نبودن مديريت در موسيقي پاپ بت شد. امثال شادمهر هم همين طور. تازه عوارضي كه از رفتن شادمهر به خارج نصيب ايران شده هيچ وقت جنبه بينالمللي پيدا نكرده است. مشكل ما مديريت زمان اوقات فراغت مردم بود. مردمي كه در زمان جنگ اوقات فراغتشان محدود ميشد به صحبت درباره جنگ و تبعاتش. حالا اين زمان 4 تا 5 ساعته را چه بايد كرد؟ به يكباره مسوولان فرهنگي به اين نتيجه رسيدند كه خوانندههاي لسآنجلسي دارند بر اين اوقات سلطه پيدا ميكنند؛ بر ساعت خالي جامعه. بچههايي كه زمان جنگ يا انقلاب به دنيا آمده بودند حالا شده بودند 15 و 16 ساله. آنها ميتوانند حالا موسيقي انتخاب كنند. اين سوءمديريت باعث رفتن شادمهر شد. چون شادمهر عقيلي آچار فرانسه موسيقي بود و هست. من نميخواهم ارزش كارش را زير سوال ببرم. نفس شكلگيري و نبود مديريت براي شادمهر و امثال او محور بحث من است. خب، مديريت فضاي گرد و غبار را ميگفتيد. چرا در اين سالها نشانههاي حضورتان كمتر بود؟ يكي از دلايل دو ساله خاموشي آريان، آوردن كريسديبرگ بود. چون آوردن كريسديبرگ كار يكي دو روز نبود. اين يك ايده ده ساله بود كه با من زندگي ميكرد. اجازه بدهيد به ماجراي كريسديبرگ بعدا مفصل برسيم. اين ايده اجراي زبان انگليسي آريان كه در آريان 3 بود از كجا آمد؟ به هر حال ايده جالبي است. شما اجراي آرش را ديدهايد. آرش شعر نميخواند ولي همين خزعبلاتي كه ميخواند برداشتي از كلام فارسي است. در روسيه چهلهزار نفر آمدند كنسرتش و كلام فارسي از دهانشان بيرون آمد. من احترام ميگذارم به اين كار كه باعث تكرار واژههاي فارسي شده. روزي كه كريسديبرگ در آريان 4 خواند: «دوستت دارم» لحظهاي بود كه من گفتم حالا زمانش رسيده كه بيايد ايران. تازه وقتي آمد ايران. 10، 12 كلمه ديگر هم ياد گرفت. صبح روز مصاحبه گفت: «سلام. صبح به خير. من فارسيام خوب نيست. بايد تلاش كنم خوب بشه.» الان آلبوم كريسديبرگ با آريان آمده به بازار. هر تعدادي كه از اين آلبوم در دنيا فروش برود، به همان تعداد آدمها صدا و كلام فارسي ميشنوند. اين كم چيزي نيست و به نظر من حرمت دارد. من دنبال اين هستم كه قطعهاي با كريسديبرگ يا كس ديگري اجرا كنيم كه در پهناي خاك كره زمين منتشر شود. الان با كريسديبرگ در مرحلهاي هستيم كه خودش براي ما قطعه ميساخت و ما با او همراهي كرديم. در سري بعد قطعه را ما ميسازيم و او با ما همراهي ميكند. جالب اين است كه وقتي كه كريسديبرگ را به ايران آوردم، به او گفتم حالا كه آمدهاي ايران، بايد با فرهنگ سرزمين من بيشتر از آن چيزي كه در بيرون شنيدهاي آشنا بشوي. كريسديبرگ در تمام زمانهايي كه ايران بود، موسيقي سنتي گوش داد. شايد استاد مسلمي مثل حسين عليزاده باور نكند كه يك تهيهكننده در حوزه موسيقي پاپ در قدم اولي كه كريسديبرگ پايش را به ايران گذاشت، در ماشين من كار او را گوش داد. به او گفتم: «چيزي كه با ما اجرا كردي، براي بدنه و عامه جامعه ما است ولي مردم ما در يك گستره وسيع به موسيقي سنتي علاقه دارند. چون ايران كشوري است كه موسيقي دارد، هويت هنري مستقل دارد». و جالب است كه به شما بگويم اين دفعه با كريسديبرگ قطعهاي ميسازيم كه تلفيقي از ادبيات و موسيقي سنتي ايران است. اين بار كريسديبرگ بايد تمام آن را فارسي بخواند. اگر كريسديبرگ فارسي بخواند ميدانيد چه اتفاقي ميافتد؟ اين حرفها را هيچ جا نزدم. روزنامه شما اولين جايي است كه اين حرفها را چاپ ميكند. كريسديبرگ الان دارد يك فيلم با نام «شبهاي تهران» ميسازد. من، هم دارم به او مشورت ميدهم هم اينكه دارم مجابش ميكنم كه بيايد فارسي بخواند. من معتقدم اگر اين اسمش جبهه فرهنگي است، ما در سنگر آن قرار داريم. خدا كند مسوولين ما بتوانند آستانه تحملشان را بالا ببرند و بتوانند اين شكل جنگيدن را درك كنند
|