|
تعداد مشاهده : 224 بار
کد خبر :
DEN-
119991
تاريخ
چاپ :
پنجشنبه 14 شهريور 1387
|
كات در حاشيه چهلمين روز درگذشت زندهياد خسرو شكيبايي
پيام از ديار باقي
اميد نجوان مردادماه گذشته زماني كه هنرمند طراز اولي همچون خسرو شكيبايي، در اوج شهرت و محبوبيت به ديار باقي شتافت، مردمي كه دوستش داشتند و با...

|
فيلمهايش خاطرهها داشتند، مثل سيل در خيابانها جاري شدند و با حلقهزدن به دور پيكر بيجانش با او وداع كردند. بيآنكه خيابانهاي قفل شده تهرانِ اين روزها مانعي براي اين وداع تاريخي باشد و بيآنكه ستاد تشييعجنازه آن مرحوم كه از طرف خانه سينما تشكيل شده بود، قادر به ايجاد نظم و هدايت اين همه آدم باشد (عسگرپور؛ مديرعامل جديد خانه سينما بهتازگي گفته: «اگر ميدانستيم مراسم به اين شكل انجام ميشود، چند گروه مستندساز ميگذاشتيم تا اين صحنههاي عجيب را ثبت و ضبط كرده و از آن مستند بسازند!») همه اينها تصويري از اشتياق وصفناپذير مردم قدرداني بود كه آمده بودند قهرمان روياهاي خود را تا خانه آخرت بدرقه كنند و برايش از خداي بزرگ، آمرزش روح بطلبند. مردمي كه در روزها و هفتههاي پس از اين خبر منقلبكننده، سوگنامههاي كوتاه و بلند نشريات ريز و درشت را بلعيدند تا در كوتاهي برنامههاي تلويزيوني نسبت به اين موضوع (منظورم پخش يادوارههايي جدي و همشان با جايگاه زندهياد شكيبايي است) روح خود را التيام داده باشند. حالا تصور كنيد همين چندين و چند صفحه هم در نشريات سياه نميشد و در بيتوجهي كامل نسبت به اين موضوع، هيچكس، هيچچيز (حتي يك كلمه) بهياد آن بازيگر بزرگ نمينوشت. يا بدتر از آن؛ هيچكس زحمت رفتن به تشييعجنازه آن مرحوم را به خود نميداد و مراسم بدرقه زندهياد شكيبايي تنها با حضور چند نفر از اقوام، دوستان و نزديكان او برگزار ميشد. در چنين وضعيتي حتما بازهم كساني پيدا ميشدند كه نِقهاي خود را با بالاترين حجم در دستگاه اعتراض كوك كنند، غر بزنند و از بيتوجهي مردم و تماشاگران سينما نسبت به مرگ هنرمند موردعلاقه خود گلايه داشته باشند. چهبسا حالا و در اين چهلروز كه علاقهمندان زندهياد شكيبايي به سوگ نشستند و خيليهايشان به شكلهاي مختلف، احساس خود را درباره آن مرحوم بيان كردند هم كساني بودند كه اين حركت قدرشناسانه خودجوش و برآمده از احساس را «مردهپرستي» ناميدند (در حاليكه مردهپرستي، اصلا چيز ديگري است و اساسا معناي ديگري دارد) و البته كسان ديگري هم بودند كه براي آنكه بيخيالي و بيتوجهي خود را توجيه كرده و به آن ببالند، اينگونه واكنشهاي غريزي را به رفتار كركسها تشبيه كردند (متاسفم. از ذكر بقيه صفات و جزئياتي كه در طول اين مدت در برخي وبلاگها و بعضي رسانههاي مجازي به آن پرداخته شد معذورم.) خوب بهياد ميآورم يكي دو سال پيش وقتي در جريان مراسم يادبود مرحوم فريدون گله، منتقد گرامي و همكار عزيزم؛ جنابآقاي ايرجكريمي تصميم گرفت بهجاي سوگواري، در مدح و ستايش آن فيلمساز فقيد چيزي بگويد و حاضران در جلسه را با جذابيت خاطرات و خصوصيات اخلاقي عجيبوغريب زندهياد گله سهيم كند، حاصلش چيزي نبود جز خنده و قهقهاي كه دامنهاش حتي از محدوده آن مراسم نيز فراتر رفت و به صفحات نشريات رسيد. به تاثيرگذاربودن اين شكل تازه از كنار زدن «تابو»ها كار ندارم و چهبسا نظر شخصي خودم موافق اينگونه واكنشهاي متفاوت و غير ستايشآميز باشد، ولي آنچه كه بايد در نظر داشت، تلاش براي دوريگزيدن از تغيير مسير واكنشهاي طبيعي– و تاكيد ميكنم: انساني- در هنگام شنيدن خبر مرگ كسي است؛ واكنشهايي كه گاه باعث ميشود موضع صاحبان جايگاه نقدونظر، نسبت به سوژه مورد بحث كاملا تغيير كند و گاه شرايطي به وجود ميآورد كه آدمها در لابهلاي كلمات و جملات نشريات و رسانهها با همنوعان خود وداع كنند! هرچه هست؛ همه اينها پيامي از ديار باقي براي ما- انسانها- است كه دشوار بودن راه و كوتاه بودن عمر زندگي را دريابيم و با پرداختن به ياد و خاطره آدمهاي به پايان رسيده قصه زندگي، هرچند براي لحظهاي كوتاه به آخر قصه فكر كنيم؛ آخر قصهاي كه نقطه پايان آن شايد بههمين نزديكي است؛ بههمين نزديكي...
|