New Page 1

مشاهده جزئيات خبر

 تعداد مشاهده : 503 بار                     کد خبر : DEN- 126801                   تاريخ چاپ : پنجشنبه 25 مهر 1387

معناي فردگرايي روش شناختی

جفري‌هاجسن
ترجمه و تلخيص: علي سرزعيم
فردگرايي روش شناختي در ميان اقتصاددانان طرفدار زیادي دارد اما معناي دقيق آن به ندرت بيان شده است.


هنوز برخي ابهامات در اين رابطه وجود دارد به اين معني كه آيا بايد تبيين در علوم اجتماعي بر اساس فرد باشد يا فرد به علاوه روابط انسان‌ها. اين نكته ظريف بغايت اهميت دارد اما معمولا ناديده گرفته مي‌شود. تبيين بر حسب افراد به تنهايي معمولا انجام نمي‌شود اما آنچه وجود دارد، تبيين بر اساس افراد به علاوه رابطه‌اي است كه ميان آنها وجود دارد. جفري‌هاجسن محقق و استاد دانشگاه انگلیسی هرتفورد شایر
(University of Hertfordshire ) این موضوع را در مقاله‌ای نقادانه بررسی کرده است. متن ویراسته این مقاله به شرح زیر است:
اقتصاددانان، همانند عالمان اكثرعلوم ديگر معمولا به مفروضات فلسفي كارهاي خود كمتر توجه مي‌كنند. البته اقتصاددانان به صراحت فردگرايي روش شناختي را به عنوان مبناي كار خود قبول دارند و آن را به صراحت اعلام مي‌كنند. به رغم اينكه معاني متفاوتي براي اين تعبير بيان شده، اما تاكيد اصلي بر افراد و رفتارهاي هدفمند آنها است. تاكيد بر افراد از زمان روشنگري مورد توجه قرار گرفت و در كارهاي جان لاك و جرمي بنتام وارد شد. البته ايده‌هايي كه در پس اين تعبير هستند سابقه طولاني‌تري از خود اين تعبير دارند. اين لغت اولين بار توسط شومپيتر (1908) كه خود يك اقتصاددان بود وضع گرديد. وي در سال 1909 طي مقاله‌اي مفهوم آن را بسط داد. اين تعبير تا دهه 30 مورد توجه قرار نگرفت تا آنكه جان هيكس (1934) و فريتز ماخلوپ (1937) به آن توجه كردند. در دهه چهل، اقتصاددانان مكتب اطريش نظير‌هايك، ميزز اين تعبير را به موضع روش شناختي خود ربط دادند. در 1945 كارل پوپر تفسير خود از اين مفهوم را توسعه داد و آن را در معرض توجه فلاسفه قرار داد. طنز داستان در اين است كه تنها پس از مرگ شومپيتر در سال 1950 بود كه استفاده از اين تعبير توسط اقتصاددانان رواج يافت. در دهه شصت اين تعبير در ژورنال‌هاي مطرح جامعه‌شناسي رواج يافت و از اقتصاد به ديگر رشته‌هاي علوم اجتماعي گسترش يافت. نگاهي به تاريخچه و مناقشاتي كه حول آن ايجاد شده نشان مي‌دهد كه اين تعبير معناي واحدي كه بر سر آن اتفاق نظر باشد ندارد.
ابهام‌ها: از ديد شومپيتر معناي اين تعبير اين بود كه بايد براي توصيف يك رابطه اقتصادي از فرد آغاز كرد. وي تاكيد داشت كه اين رويكرد روش‌شناختي هيچ بار سياسي ندارد. با وجود اين تاكيد، بارها و بارها اين دو مقوله تحليلي و هنجاري با هم خلط شده‌اند.
از ديد شومپيتر فردگرايي روش شناختي يك قاعده روش‌شناسي جهان‌شمول و يگانه نبود بلكه روشي براي شناخت تئوري‌هاي اقتصادي به شمار مي‌رفت. وي حتي تعبير فردگرايي جامعه شناختي را نيز وضع كرد تا بگويد نهايتا همه پديده‌هاي اجتماعي در تحليل آخر به تصميمات و كنش‌هاي افراد برمي‌گردد. در واقع آنچه شومپيتر از فردگرايي جامعه‌شناختي تصور داشت، دقيقا همان چيزي است كه امروزه از فردگرايي روش شناختي فهميده مي‌شود. امروزه طرفداران فردگرايي روش شناختي معتقدند كه اين تنها روش ممكن و صحيح براي تبيين در علوم اجتماعي است در حاليكه خود شومپيتر به آن به عنوان يكي از ابزارهاي تحليلي مي‌نگريست.اظهارنظر در مورد اينكه چه چيزي وجود دارد، بسيار متفاوت از اظهارنظر در مورد اين است كه چگونه بايد يك پديده را تبيين نمود. نوع نگاه اول از مقوله هستي شناختي است ولي نگاه دوم از مقوله روش شناسي. در رابطه با فردگرايي روش شناختي نيز برخي ميان نگاه هستي شناسانه و روش شناسانه تفكيكي قائل نشده‌اند.
مثلا فون مايزز در كتاب كنش انساني خود مي‌گويد: «يك فرد نه دولت عمل اعدام را انجام مي‌دهد. چيزي غير از واقعيت فرد وجود ندارد». در سطح هستي‌شناسانه اين مساله وجود دارد كه آيا واقعا جهان اجتماعي‌اي در بيرون وجود دارد يا آنچه هست صرفا افراد به علاوه روابط بين آنهاست. برخي نحله‌هاي هوادار فردگرايي روش شناختي معتقدند كه پديده‌هاي اجتماعي را صرفا مي‌توان در سطح افراد به تنهايي تبيين كرد اما برخي ديگر معتقدند كه اين مساله را بايد برحسب افراد به علاوه روابط في‌مابين آنها تبيين نمود. اين دسته اخير پديده‌هايي از جنس روابط اجتماعي را قبول مي‌كنند.
کارل پوپر در كتاب فقرتاريخي‌گري خود، فردگرايي روش شناختي را اينگونه تعريف كرد كه رفتار و كنش‌هاي جمعي به رفتار و كنش افراد انساني تقليل يابد. وي در كتاب جامعه باز و دشمنان آن، پيشتر رفت و فردگرايي روش شناختي را مهم‌ترين دكتريني دانست كه بايد همه پديده‌هاي اجتماعي و خصوصا كاركرد همه نهادهاي جمعي ناشي از تصميمات، رفتارها، نگرش‌هاي افراد انساني قلمداد شود و نبايد به تبيين‌هاي جمعي بسنده نمود.
تئوري توده: يك ديدگاه وجود دارد كه معتقد است هر تبيين موفق و قابل قبول در علوم اجتماعي بايد تعامل انسان‌ها را در نظر بگيرد. حتي اگر قرار است تبيين‌ها به سطح فرد فروكاسته شود، بايد تعامل آنها نيز لحاظ گردد. از آنجا كه اين ديدگاه بسيار رواج دارد و منتسب به فرد خاصي نيست، اسم آن را تئوري توده مي‌گذاريم. اقتصاددانان علاقه زيادي به مدل رابينسون كروزئه دارند كه به تنهايي در يك جزيره زندگي مي‌كرد و مساله‌اش اين بود كه چگونه منابعش را به كارهاي مختلف تخصيص دهد. اما در عالم واقع چنين موقعيت‌هايي به ندرت پيش مي‌آيد. در اكثر پديده‌هاي اجتماعي بيش از يك نفر حضور دارد و آنها با هم در تعامل هستند. اودن (2001) ادعا كرده كه تئوري قرارداد اجتماعي و تئوري تعادل عمومي دو مثالي هستند كه در آنها تبيين به طور كامل بر اساس افراد صورت گرفته و در آنها نيازي به تعامل فيمابين آنها نبوده است. در مقابل اين ديدگاه، كنت ارو مدعي گرديده كه مكانيزم قيمت‌ها منوط به وجود تعامل ميان افراد است. تئوري‌هاي اقتصادي حتي در سخت‌گيرانه‌ترين حالت نسبت به مفروضات، نيازمند عناصر اجتماعي هستند. به اعتقاد ارو، در تئوري قرارداد اجتماعي و تئوري تعادل عمومي اين فرض نهفته است كه افراد با هم در ارتباط هستند و وجود همديگر را لحاظ مي‌كنند. هر تعامل منوط به وجود قواعدي براي تعامل و تفسير است. مثلا تجارت منوط به وجود اشكالي از ارتباطات بر سر قيمت يا تعداد است.
روشن است كه انجام ارتباطات منوط به وجود اشكالي از زبان است و زبان في‌نفسه سيستمي از قواعد مي‌باشد. همه تعاملات اقتصادي در چارچوب ساختاري به نام حقوق مالكيت و الزام‌آور بودن قراردادها انجام مي‌گيرد. انتخاب‌هاي ما منوط به درك ما از جهان است و درك ما از جهان از خلال اجتماعي شدن و آموزش و تعامل با ديگران به دست مي‌آيد.
الكساندر فيلد (1979) نشان داده كه اقتصاددانان تلاش مي‌كنند از طريق تئوري بازي‌ها شكل گيري نهادها را توضيح دهند. اما اين روابط بازي گونه شكل نخواهند گرفت مگر آنكه هنجارها، قواعد و محدوديت‌هاي متعددي بر اين بازي‌ها حاكم باشد و اين قواعد از خلال خود تئوري بازي‌ها بيرون نمي‌آيد. حتي در بازي‌هاي تكرارشونده نيز نمي‌توان انتظار داشت كه قواعد از خلال خود بازي استخراج شود بلكه يك بازي بزرگتر با ساختار خاص و پاداش‌هاي مختلف بايد از ابتدا مفروض قرار گيرد.
اين مطلب كه نمي‌توان تبيين را صرفا به افراد فروكاست واگذار كرد در اقتصادنهادگراي جديد به رسميت شناخته شده است. اين نحله مي‌گويند كه در گذشته به اشتباه ملاحظات مربوط به توزيع درآمد و توزيع قدرت در شكل‌گيري و ظهور نهادها ناديده گرفته شده است. اگر اين ادعا پذيرفته شود كه نهادها بر انسان‌ها و رفتارهايشان تاثير دارند و اينكه ظهور هر نهاد منوط به نهادها و قواعد ديگري است، در اين صورت اين مشكل بروز خواهد كرد كه در تبيين ناگزير بي‌نهايت مرتبه بايد به عقب رفت و معلوم نيست كه كجا بايد متوقف شد. دليل آن اين است كه اهداف انسان‌ها را بر حسب نهادها، فرهنگ‌ها و مسائلي مانند آن مي‌توان تبيين كرد اما خود اين نهادها بر حسب اهداف و غايات اشخاص ديگري تبيين مي‌شود و به همين ترتيب بحث نظير بحث تقدم وجودي مرغ يا تخم مرغ ادامه مي‌يابد.
تفكيكي قاطع: همان‌گونه كه قبلا اشاره شد ميان دو معنا از فرد گرايي روش شناختي فرق است. در يكي غايت تبيين خود افراد هستند اما در ديگري غايت تبيين خود افراد به علاوه روابط ميان آنها است. در عمل تبييني از نوع اول ديده نمي‌شود و هرچه هست از نوع دوم است. اما نكته‌اي كه در رابطه با تعريف دوم وجود دارد ناشي از تئوري‌هاي اجتماعي جديد است.
در تئوري‌هاي اجتماعي جديد ساختارها بر اساس روابط تعاملي انسان‌ها تعريف مي‌گردد. در ساختارها نقش‌ها و موقعيت‌هايي وجود دارد كه افراد در آن قرار مي‌گيرند و نه تنها به واسطه فرديت خود بلكه به واسطه موقعيت و نقش خود با هم تعامل پيدا مي‌كنند. نهادها، همان موقعيت‌هاي اجتماعي هستند كه با قواعد و قوانيني با هم ارتباط مي‌يابند. اگر اين توضيحات درست باشد، در اين صورت تعريف دوم از فردگرايي روش شناختي تبديل مي‌شود به اينكه هدف پديده‌هاي اجتماعي، تبيين بر اساس افراد و ساختارهاي اجتماعي خواهد بود.
در اين صورت ديگر تعبير «فردگرايي» روش شناختي بي‌معنا خواهد بود و به جاي آن مي‌توان از تعبير ساختارگرايي روش شناختي استفاده كرد. تنها خطري كه در چنين تعبيري ديده مي‌شود اين است كه اين تصور ايجاد شود كه ساختارها مستقل از وجود انسان‌ها معنا دارند در حاليكه ابدا اينگونه نيست.
با اين وصف چرا تعبير فردگرايي روش شناختي تا اين اندازه رايج است؟ شايد يك دليل آن اين باشد كه اين تعبير بر اين امر دلالت دارد كه تبيين‌ها بايد بر حسب اجزاي خرد صورت گيرد. همان طور كه مفهوم ژن در بيولوژي و اتم در فيزيك به تنهايي كافي نيستند و تعامل ميان آنها ضروري است، در مقولات اجتماعي نيز اجزاي خرد به تنهايي براي تبيين كافي نخواهند بود و رابطه ميان آنها ضروري است.
نتيجه‌گيري: در اين مقاله گفته شد كه تعريف فردگرايي روش شناختي به عنوان تبيين بر اساس افراد تعريفي قابل خدشه و مشكل دار است. دليل آن اين است كه مشخص نمي‌كند كه آيا صرفا افراد بايد در تبيين وارد شوند يا روابط آنها نيز مدنظر قرار مي‌گيرد. سپس اين نكته بيان شد كه هيچ تبييني را نمي‌توان صرفا از افراد شروع كرد و ملاحظات نهادي را در آن در نظر نگرفت. در واقع در هر تبييني افراد و ساختارها وزن و اهميت يكساني دارند. با توجه به ابهاماتي كه در اين تعبير وجود دارد، شايد كنار گذاشتن آن بهتر از استفاده آن همراه با چنين ابهاماتي باشد.


 

   نسخه چاپي      |        بازگشت    |     ارسال خبر به دوستان

 

وضعیت بازدید از سایت


 
کل مراجعین   :
104236118 نفر
  مراجعین امروز  :
144374 نفر
 

 
 

کليه حقوق اين سايت متعلق به روزنامه دنيای اقتصاد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است
نرم افزار مدیریت خبر . نسخه 1 . (نگارش)

Copyright  ©2006 donya-e-eqtesad Newspaper.
All Right Reserved