|
تعداد مشاهده : 1056 بار
کد خبر :
DEN-
132217
تاريخ
چاپ :
يكشنبه 26 آبان 1387
|
جاي خالي فيلسوف آزادي در روزگار هجمه به ليبراليسم
نگاهی به اندیشههای هايک
مسعود بُربُر لاپلاس، رياضيدان و فيلسوف فرانسوى، معتقد بود كه اگر كسى بتواند در يك لحظه مكانِ تمام اتمهاى عالم را بداند و نيروهاى بينشان را بشناسد، خواهد توانست تمام رخدادهاى گيتى را تا ابد پيشبينى كند. بدین سان تحويل گرايى، به دليل اين كه امكان بيان رياضى رخدادها را فراهم مىكرد، و مشاهده را به امرى دقيق و شفاف بدل مىنمود، خيلى زود در ميان دانشمندان محبوبيت يافت.

|
به زودى قواعد ديگرى بر مبناى معادله مقدس تحويلگرايى -«(الف) چيزى نيست جز مجموعه (ب)ها» تدوين شد. در تمام اين موارد، عناصر سازنده موضوع مورد بررسى در درجه اول اهميت بودند و روابط ميانشان به عنوان نظمى كه بر گيتى حاكم است، و نه ماهيتى مجزا، مورد بررسى قرار مىگرفت. خيلى زود دانشمندان متقاعد شدند كه «نور چيزى نيست جز مجموعه فوتونها»، «ماده چيزى نيست جز مجموعه اتمها»، «اتم چيزى نيست جز مجموعه الكترونها و پروتونها و نوترونها»، و «جاندار چيزى نيست جز مجموعه سلولها»و ... . اين نگرش در نهايت به تصويرى ماشينواره از جهان منتهى شد. اين ماترياليسمِ مكانيكى براى ابداعات فنى و پيشرفت صنايع سودمند بود، چرا كه ماشينهاى قرن نوزدهمى با همين قواعدِ شفاف و ساده طرحريزى و ساخته مىشدند. گزارههاى مشهورِ «جامعه چيزى نيست جز طبقههاى اقتصادى» و در نتيجه «تاريخ چيزى نيست جز كشمكش طبقاتى»، از دل همین نگرش برآمدند. كاميابى روش تحويلگرايانه تا ميانه قرن بيستم ادامه داشت. رشد صنعتى چشمگير مبتنى بر تغيير دادن ماده خام، زير تاثير اين نگرش ممكن شد. كارخانههاى عظيم قرن نوزدهمى و اوايل قرن بيستم، با بهرهگيرى از اين اصول كار مىكردند. اما « آن چه محکم بود و استوار، دود شد و به هوا رفت. » تحويل گرايي و اردوگا ه هاي مرگ وقتى جنگ جهانى دوم با عقلانيت تكان دهنده و وحشتناكش آمد و گذشت، بسيارى از انديشمندان خود را با ويرانههاى شهرهايى روبهرو ديدند كه با تكنولوژىهاى كارآمد تحويلانگارانه نابود شده بودند و اردوگاههاى مرگى كه بدون در نظر گرفتن معناى كلى كاركردشان -رنج و مرگ انسانها- در سطوح تخصصى و جزءانگارانه بسيار خوب كار مىكردند. چيره شدن كمونيسم در روسيه و چين و تبديل شدن اين دو كشور به نظامهايى سركوبگر و خودكامه، فرهيختگانى را كه شيفته ماركسيسم و علمى بودنش شده بودند، سرخورده كرد. حالا همان گزارههاى محبوب «جامعه چيزى نيست جز طبقههاى اقتصادى» و «تاريخ چيزى نيست جز كشمكش طبقاتى»، در عمل به پيامدهايى چنان ناخوشايند منتهى شدند كه براى بسيارى از انديشمندان بازبينى كل نگرش تحويلانگارانه را ضرورى مىساختند. آنچه اندیشمندان پیشرو از آن دل خوشی نداشتند، زیربنای فلسفی این تحویل گرایی محض بود. . زيربنايى كه از دل تجربهانگارى خام و سادهانديشانهي قرن شانزدهم بيرون آمده بود. تعاملات پیچیده اقتصادی یک جامعه چند میلیون نفره به رفتار تک تک اعضا و روابطشان تحویل پذیر نبود و تازه پیچیدگی خود اجزاي این کل پیچیده نیز رفتاری پیش بینی ناپذیر را نتیجه میداد. معلوم نبود چگونه كاركرد چيزى به پيچيدگى مغز را مىتوان با تحويل كردنش به ميلياردها نورون فهميد. حالا دیگر انسان باید به عنوان یک سیستم پیچیده پیش بینی ناپذیر به رسمیت شناخته می شد. به گفته «هایک» برای ما ذهن باید همواره قلمرویی خاص بماند، قلمرویی که ما فقط از راه تجربه مستقیم میتوانیم آن را بشناسیم، اما هرگز نمیتوانیم آن را به طور کامل توضیح دهیم یا آن را به چیزی دیگر فروکاهیم. شناخت به مثابه آفرينش اندیشههای هایک متاثر از نگرشی شاخصا کانتی است. اندیشه هایک در بنیان از این جهت کانتی است که منکر توانایی ما برای شناخت چیزها یا جهان به همان گونهای است که آنها در خود هستند. پیروی هایک از کانت مربوط به همین افکار اوست که ما نمیتوانیم چیزها را چنان که هستند، بشناسیم و نیز در این اصرار او که نظمی که ما در تجارب خود حتی در تجارب حسیمان مییابیم، محصول فعالیت خلاقانه ذهنمان است، نه آن که واقعیتی باشد که ما در جهان در مییابیم. کانت گرایی هایک را در تاکید قاطعانه او میتوان دید، تاكيدي که نظمی که ما در جهان مییابیم محصول خلاقانه ذهن بشری است و نه بازشناسی ضرورتی طبیعی. به گفته هایک اگر معلوم شود که اساسا بیان یا انتقال همه قواعد حاکم بر اعمال ما، از جمله ارتباطات کلامی و گفتههای روشنمان، محال است، این بدان معنا خواهد بود که دانش و شناخت آشکار ممکن ما حد و مرزی درونی و ذاتی دارد و خصوصا توضیح کامل ذهنی به پیچیدگی ذهن خود ما محال است. هایک با به کارگیری قضیه گئورگ کانتور در نظریه مجموعه ها و تعمیم قضیه گودل میگوید: در میان عوامل سببساز همه فرآیندهای آگاهانه خصوصا فرآیندهای عقلانی، همواره قواعدی باشند که نمیتوان بیانشان کرد یا حتی از آنها آگاه بود. به این ترتیب اندیشه آگاهانه را بایستی تحت فرمان قواعدی در نظر گرفت که نمیتوانند به نوبه خود آگاهانه باشند. هایک خود به تاکید میگوید که این بینشها و نظرها درباره نظریات مربوط به ذهن و شناخت بیشترین و وسیعترین پیامدها را برای نظریه اجتماعی دارد. این عدم امکان تحقیق انعکاسی در قواعد حاکم بر اندیشه آگاهانه متضمن ورشکستگی پروژه عقل گرایی دکارتی است و تلویحا به ما میگوید که ذهن انسان هرگز نمیتواند به طور کامل خودش را درک کند و هرگز هم نمیتواند تحت فرمان هیچ نوع فرآیند تفکر آگاهانه باشد. در نظریه اجتماعی، این چشم انداز و نگاه کانتی بدین معنا است که بپذیریم یافتن نقطه ای که بتوان از آن نظری جامع در مورد جامعه به صورت یک کل به دست آورد و بر حسب آن زندگی اجتماعی را فهمید و احتمالا طرحی نو برایش درافکند، محال است. همان گونه که هایک با زبانی قاطع و نافذ میگوید: «جنبههای خاص یک فرهنگ را فقط میتوان در بستر آن فرهنگ وارسی کرد. ما هرگز نمیتوانیم نظام و سیستمی از قواعد یا همه ارزشها را به صورت یک کل و ساختاری هدفمند فروکاهیم.» شناخت مكتوم و نظم اجتماعي محال بودن برنامهریزی اجتماعی متمرکز، در وهله نخست مبتنی بر خصلت عمدتا عملی قسمت اعظم شناختی است که زندگی اجتماعی وابسته بدان است. چنین شناختی را نمیتوان در مغزواحدی اعم از طبیعی یا مکانیکی، متمرکز کرد. اما علاوه بر این، محال بودن برنامهریزی اجتماعی کلی ناشی از این واقعیت است که چون ما تحت فرمان قواعدی هستیم که هیچ شناختی از آنها نداریم، حتی خود ذهن و عقل هدایتگر هم در معرض حاکمیت این قواعد است. پس ساده لوحانه و تقریبا تناقض آمیز است که فرض کنیم که جامعهای بتواند خودش را صرفا با اتکا به تلاش های خودش بازسازی کند، زیرا این اندیشه که هر جمع برگزیدهای از اذهان میتواند چنین کاری بکند، یاوه و مهمل است. نظمی که ما در زندگی اجتماعی میبینیم، به همین دلایل، نمیتواند محصول هیچ طرح عقلانی باشد و هرگز هم نمیتواند چنین شود. نظم اجتماعی صورتی خودانگیخته است و همواره هم باید چنین باشد. برساختگرایی به معنای این خطا است که گمان بریم نظمی که ما در طبیعت و در ذهن خودمان و در اجتماع کشف میکنیم، نظمی است که ذهنی طراح آن را در دل این چیزها جای داده است. مفهوم هایک از نظم خودانگیخته، در تضاد با دیدگاه برساختگرا، تجسم بینشی است که بسیار خلاف رگه حاکم سنتهای افلاطونی و مسیحی در فرهنگ غرب است. پیامدهای نامطلوب برساختگرایی نهایتا از این خطایشان نشات میگیرد که وابستگی خود عقل را به نظم خودانگیخته حیات ذهنی نادیده میگیرند، روابط واقعی شناخت مکتوم و شناخت آشکار را وارونه میکنند و به عقل نقشی چشمگیر واگذار میکنند که اصلا از عهده ایفای آن در ذهن یا اجتماع بر نمیآید.هایک میگوید: خطاهای عقلگرایی برساختگرا ارتباط نزدیکی با ثنویت دکارتی دارند، یعنی با این مفهوم که جوهر ذهنی مستقلی وجود دارد که خارج از جهان طبیعت است و انسان را قادر کرده است که با داشتن چنین ذهنی از آغاز بتواند نهادهای جامعه و فرهنگی را که در آن زندگی میکند، طراحی کند. تصور ذهنی که از آغاز کاملا تکوین و بسط یافته و نهادهایی را طراحی کرده است که زندگی را مقدور و ممکن میکنند، کاملا خلاف همه آن چیزهایی است که ما درباره تکامل انسان میدانیم. به اعتقاد هایک، ساختار فعالیتهای انسانی پیوسته خود را جرح و تعدیل میکند و از طریق همین جرح و تعدیلها و تطبیق خود با میلیونها واقعیتی که در کلیتشان بر هیچ کس معلوم نیستند، کار میکند. هایک با کار بست گزاره « همه چیز را همه میدانند» و ارائه نظریه تقسیم معرفت، معتقد است نظم اجتماعی خود انگیخته میتواند از شناخت تکه تکه، شناختی که در میان میلیونها نفر توزیع شده است، به نحوی استفاده کند که از عهده نظم برنامهریزی شده کل گرا (اگر اصلا چنین نظمی بتواند وجود داشته باشد)، خارج است. تقسيم معرفت بدين معنا است كه هر فردي از معلوماتي هم كه در اختيار ندارد، سود ميبرد. نظريه تقسيم معرفت يكي از پايههاي نظري نقد برنامهريزي متمركز و سوسياليسم را تشكيل ميدهد. در اقتصاد متمركز، برنامهريز به هيچ روي قادر به جمعآوري كليه اطلاعات ضروري و مفيد در جامعه، به منظور تخصيص مطلوب منابع نيست، از اين رو كارآيي و بازدهي آن بسيار ناچيز است. نظم خودجوش، نظم برساخته بنابراین به اعتقاد هایک، نظم جامعه براساس نظمي خودانگيخته پديد آمده است، نه به موجب طرح و نقشهاي قبلي وعقلي. در نظم خود انگيخته مردم در چارچوب قواعد تسهيل کننده همکاري که در طول قرنها به محک تجربه خوردهاند و به سنت تبديل شدهاند، هدفهاي خويش را دنبال ميکنند و تازه هايک بعد دیگري نيز به آن ميافزايد؛ بدين معنا که در نظم خودانگيخته قواعد چون از پايهاي تکاملي برخاستهاند، سطح همکاري اجتماعي درآنها به مراتب ظريفتر و پرمايهتر از همکاري در حد قواعد اختراعي و طراحي شده حاکمان يا روشنفکران است. نظم ساخته شده يا برساخته متعلق به خردگرايي برساختگرايانه است و با تصورات اقتدارگرايان از نظم ارتباط نزديک دارد و بدين معنا است که بالاترين مرجع يا مصدر قدرت به افراد دستور ميدهد چگونه رفتار کنند. روابط اجتماعي در آن، در قالب فرمان و فرمانبرداري خلاصه ميشوند و حقوق و تکاليف کاملا آشکارند. هايک اين گونه نظم را تاکسيس ميخواند؛ اما کوسموس، نظمي خودانگيخته است که هيچ کس را مشخصا نميتوان پديدآورنده آن دانست. اقتدار در تاکسيس بايد متمرکز و يگانه باشد و هايک اعتراضي به اين نظم در سازمانها و کارخانهها ندارد که وجود انضباط و دقت و وقت شناسي درآنها ضروري است، ولي با تعميم آن به کل جامعه مخالف است، زيرا آنچه موفقيت جامعه را تضمين ميکند اين است که هيچ مرکز و واحد هدايت کنندهاي نباشند که همه مجبور به فرمانبرداري از او باشند. رشد و شکوفايي جامعه نه وابسته به هيچ ارادهاي به تنهايي، بلکه محصول رقابت بسياري ارادهها با يکديگر و نشات يافته از بسياري خطاها، بسياري شکستها و البته بسياري کاميابيها است. البته که بايد در جامعه نظم وجود داشته باشد، ولي نظم کوسموس، نه نظم تاکسيس. خرد تكاملي، خرد برساختگرا هايک مخالف عقل و خردگرايي در تنظيم امور جامعه نيست، بلکه او به دو نوع خردگرايي معتقد است، خردگرايي تکاملي و خردگرايي بر ساختگرايانه. خردگرايان تکاملي ميخواهند بفهمند جامعه چگونه و بر پايه چه اصولي تکامل يافته است. به نهادها و عادتها و سنتها به ديده احترام مينگرند و معتقدند تغييرات در جامعه بايد آهسته و با افزايش و کاهش تدريجي صورت پذيرد، حدود عقل و فهم آدمي را هيچگاه از نظر دور نميدارند و به همین دلیل به امکان طراحي و هدايت آن باور ندارند. هايک معتقد است که تنظيمات و ترتيبات موجود اجتماعي تجسم خرد نسلهاي پياپياند و نبايد شتابزده حذف يا بازسازي شوند، اما خردگرايان برساختگرا ميخواهند با تدبيرهاي فعلي، نهادها و ترتيبات موجود را کنار بگذارند و چون همه آنها را ساخته عقل و اراده آدمي ميبينند، به اين اعتقاد ميرسند که جوامع را ميتوان با تکيه برعقل نسل کنوني دگرگون و از نو طراحي کرد و به نحوي سازمان داد که آفاتي مانند فقر، جهل و خشونت يکباره رخت بربندند. هايک مخالف اين گونه تکيه جزمي برعقل است و آن را نه تنها پنداري پوچ، بلکه سرچشمه بسياري بدبختيها ميداند که بزرگترين نمونه آن کمونيسم و نازيسم است. هایک، قانون، «منشها»، اخلاقيات و رسوم را نتيجه يک فرآيند رشد انباشتی طولانی میپنداشت که در آن انسان از سطح توحش بدوی به فرهنگ و تمدن بالا پيش رفته بود. در چنين ديدگاهی، نظم اجتماعی بهعنوان محصول تعامل نهادها، عادات و سنن، قانون عينی، و نيروهای اجتماعی غير شخصياي ظاهر میشود که به طور تاريخی تکامل يافتهاند. او ميگويد دستگاهها و تجهيزات بيولوژيك انسان همگام با ابداعات فرهنگي و نهادي تحول نيافته است . در نتيجه بسياري از غرايز و عواطف انسان هنوز سازگاري بيشتري با زندگي قبيلهاي دارد تا با زندگي در جامعه متمدن . بدين علت تمدن اغلب به عنوان پديداري غير طبيعي، بيمارگونه و مصنوعي تلقي ميشود و انسانها با سماجت در پي فرار از انضباط و الزامات آن هستند . چنین نبود که عدهاي از اول بنشینند و اصول دیرین را کنار بگذارند و برای ایجاد جامعه مدرن برنامه بریزند. تمدن و جامعه مدرن حاصل رشد و تکامل تدریجی و آزمون و خطاهای بیشمار بوده است، نه محصول قصد و طرح آدمی. سوسياليسم، اقتدارگرايي، واپسگرايي همانطور که ذکر شد، اصول جامعه مدرن، آزادی، فراگیری و رقابت است، اما مهمترین اصول اخلاقی جوامع ابتدایی، همبستگی، گروه گرایی، تعقیب هدفهای جمعی، سرکوب تکروی و مبارزه با فردگرایی است که در طول صدها هزار سال در سرشت روانی انسان مخمر شده و اکنون به سوسیالیسم به ارث رسیده است. بنابراین به عقیده هایک سوسیالیسم عمیقا ضدمدرن و واپسگرا است و سوسیالیست ها از اخلاق متعلق به جوامع ابتدایی دفاع می کنند.اصولی که سوسیالیسم بر پایه غرایز اخلاقی جوامع ابتدایی پیشنهاد میکند، همبستگی و جمع گرایی و تعقیب هدفهای جمعی است که با جامعه و اقتصاد مدرن سازگار نیستند و اگر قرار بود جامعه مدرن بنا را بر آنها بگذارد، نه تنها در پیشرفت فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به مرحله کنونی نمیرسید، بلکه حتی قادر به تامین نیازهای اساسی افراد جامعه نبود. جامعه مدرن با این ویژگیها یکی از راههای ممکن نیست، بلکه یگانه راه و تنها مسیر پیش پای بشر است. قواعد اخلاقی و اقتصادی و سیاسی به وجود آمده در سیر تکاملی تمدن تنها قواعد ممکن و عملی در جامعه مدرن است. سوسیالیسم نه تنها جانشینی برای آن و مرحله بالاتر و پیشرفتهتری از مدرنیته نیست، بلکه به دلیل ابتنا بر غرایز اخلاقی ابتدایی آدمی، در اساس واپسگرا است. کارل پوپر، دوست و هموطن هایک، در این زمینه و در دفاع از جامعه باز نوشت: «هیچ بازگشتی به وضع هماهنگ طبیعی امکان پذیر نیست. اگر بازگردیم باید آن را تا انتها بپیماییم و باید به حیوانات رجعت کنیم.» انتقادات مستدل هایک به اقتدارگرایی، کمونیسم، سوسیالیسم و جوامع مبتنی بر برنامهریزی متمرکز محدود نمیشود، بلکه تا بدان جا پیش میرود که حتی مفهوم عدالت اجتماعی را نیز دربر میگیرد. حكومت، عدالت اجتماعي، توتاليتاريسم به باور اندیشمندان لیبرال و آن گونه که آدام اسميت در كتاب نظريه احساسات اخلاقي اين استعاره را مطرح كرده است، بازار مثل بازياي است که يك قواعد بازي دارد و يك نتيجه بازي و بحث عدالت به رعايت قواعد بازي مربوط ميشود. نتيجه بازي هر چه باشد عادلانه است. يعني بحث عدالت در آن وارد نميشود. حتي اگر يك بازيكن يا يك تيم شانس بياورد و برنده شود و واقعا استحقاق آن را نداشته باشد، نميتوانيم بگوييم اين برد غيرعادلانه است. بنابراين از ديدگاه ليبرالها نتايج بازار نميتواند موضوع بحث عدالت باشد. امروزه دیگر اندیشمندان معتقدند هر سمتگيري معطوف به عدالت اجتماعي که ملاحظات کارآيي را در خود ادغام نکرده باشد، محکوم به شکست است. به این ترتیب با آزادي اقتصادي است که عدالت به وجود خواهد آمد و کساني که بدون داشتن دانش، دغدغه عدالت دارند، عدالت را به شعار و مجادلات بي ثمر تبديل مي کنند. به باور هایک نیز مفهوم عدالت اجتماعی اصول قانون عادلانه و آزادی است. وی استدلال می کند که حکومت قانون باید در برخورد برابر و یکسان با افراد به منزله موجودات و مصادیق ناشناس و نامعین به نابرابری آنان در بهره داشتن از امکانات بیاعتنا باشد. کوشش برای یکسان سازی و حذف اینگونه تفاوتها و نابرابریهای اولیه خود موجب رفتار متفاوت با افراد میشود و ناروایی ایجاد میکند. اینگونه اقدامات به دادن اختیارات وسیع به حکومت میانجامد تا به بهانه عدالت اجتماعی بر زندگی مردم مسلط شود. در نتیجه اندیشه عدالت اجتماعی متضمن تهدیدی جدی برای جامعه آزاد و حاوی نطفه نظام توتالیتر است. در حالی که محورانديشههاي هايک مفهوم آزادي است. تکامل، ترقي و نظم خودجوش، همه محصول آزادياند. از نظر او، آزادي صرفا ارزش نيست، بلکه منبع اخلاقيترين ارزشها است. گنج آزادي آيين سياسی که هايک و ادموند برک بدان پايبند بودند- نظريه ویگ ها- زاده يک تضاد بود که در انقلاب شکوهمند 1688 به اوج خود رسيد. مساله اصلی که نظريه ويگها پيرامونش شکل گرفته بود، حتی از 1610 هم شناسايی شده بود: هيچ چيزی برای ما گرامیتر و ارزشمندتر از اين نيست که توسط حاکميت قانون هدايت شويم، نه توسط هر گونه حکومت نامشخص و دلبخواه. بنا بر روايت جان لاک، اين چيزی بود که ويگها برايش میجنگيدند: آزادی برای داشتن قانونی ثابت که با آن زندگی کنند و برای تمام افراد آن جامعه مشترک باشد، آزادی دنبال کردن خواست خود در همه چيز، در جايي که قانون برای آن دستوری صادر نکرده، و نه قرار داشتن در معرض اراده متغير، نامعين و دلبخواه فردی ديگر... . هر کس که قدرت قانونگذاری يا قدرت مطلقه هر جامعه را در دست دارد، بايد با قوانين تثبيت شده و اعلام شده و دانسته برای مردم، حکومت کند نه با فرمانهای آن به آن. حتی قانونگذار قدرت مطلقه دلبخواه ندارد. عاليترين مجری قانون، اراده و قدرتی جز آنچه قانون به او بخشيده ندارد. هدف نهايي آن است که قدرت و سلطهگری هر بخش و عضو جامعه محدود شود. آزادی از نظر ويگها، يک معنای دقيق و مشخص داشت: آزادی از زورگويي دلبخواه و بدون قانون، خواه از سوی پادشاه باشد ، یا از سوی مجلس و مردم. هایک نیز همچون برک میدانست که گنج آزادی نه دقيقا يک حق طبيعی، بلکه محصول بهسختی فراهم شده تاريخ و تکامل بود.
|