|
تعداد مشاهده : 703 بار
کد خبر :
DEN-
134092
تاريخ
چاپ :
پنجشنبه 7 آذر 1387
|
چرا باید آزادیخواه بود؟
ماری روتبارد مترجمان: محمدصادق الحسینی، محمدامین صادقزاده ماری نیوتن روتبارد(1926–1995) اقتصاددان آمریکایی و بزرگترین تئوریسین لیبرتارین در قرن بیستم است. وی استاد اقتصاد در دانشگاه نوادا در لاسوگاس، و ريیس مکتب اتریشی در علم اقتصاد در اواخر نیمه دوم قرن بیستم بوده است. مهمترین کتاب او انسان، اقتصاد و دولت است که در شمارههاي آینده به آن کتاب هم خواهیم پرداخت.

|
این مقاله ترجمه فصل 15 کتاب مساواتطلبی؛ انقلابی در برابر طبیعت از کتابهاي روتبارد است. چرا باید آزادي خواه(لیبرتارین) بود؟ ( لیبرتارین یا طرفدار آزادی فردی، مکتب فکری است که به جد به دنبال اعمال آزادیهاي فردی در تمام شئون زندگی انسانی است. لیبرتارینها طیف افراطی لیبرالهايی هستند که در تماميعرصهها خصوصا در عرصه امور اجتماعی به شدت طرفدار آزادیهاي فردی و ضد اعمال نظر دولت یا نهادهاي شبیه به آن هستند- مترجم) منظور از اصل این موضوع چیست؟ چرا باید عمیقا و در تمام عمر متعهد به اصول و اهداف آزادی فردی بود؟ این امر در دنیای امروز به معنای تضادی اساسی با وضع حاضر به حساب ميآید و متعاقبا نیازمند هزینه و از خود گذشتگیهاي بسیاری است. حال که عمر انسان کوتاه است و دستیابی به پیروزی دور از دسترس، چرا باید انسان خود را وقف آن کند؟ در آمریکا تعداد افرادی که از نگرشها و دیدگاههاي مختلف به سمت اصول و افکار لیبرتارین گرایش پیدا ميکنند روز به روز در حال افزایش است. البته بسیاری از آنها به آزادی تنها به عنوان یک نظام عقلانی یا یک هدف صرفا زیبا مينگرند. یا به عنوان یک ژست روشنفکرانه از آزادی استفاده ميکنند. و خود را لیبرتارین مينامند. به هر حال اکثر این افراد تصور ميکنند که اندیشه آزادی کمترین وابستگی را با فعالیتهاي واقعی زندگیشان دارد. انگیزه مابقی هم تنها مرتبط با منافع مالی خودشان است. با درک این موضوع که یک بازار آزاد فرصتهاي بیشتری را برای افراد مستقل و توانا فراهمخواهد کرد، این افراد صرفا به خاطر دسترسی به منافع تجاری خود، یک لیبرتارین ميمانند. درست است که فرصتهايي که توسط بازار آزاد برای یک جامعه ایجاد ميشود بسیار وسیع است، اما اینکه تنها دلیل لیبرالشدن باشد بسیار مضحکخواهد بود. نتیجه این دیدگاههاي تنگ بینانه برای هر دو گروه(چه کسانی که به عنوان یک ژست از واژه آزادی استفاده ميکنند و چه کسانی که منفعت مالی مشخص در این امر دارند) این است که هیچ یک کمترین علاقهای به ایجاد یک جنبش آزادیخواهانه ندارند. حال آنکه از طریق همین جنبشها است که نهايتا آزادی به دست ميآید و حفظ ميشود. نظریات و ایدئولوژیها به خودی خود در دنیا گسترش پیدا نميکنند و تنها این مردم و متعاقبا جنبشها هستند که آنها را توسعه و گسترش ميدهند، پس این گونه تحرکات اجتماعی در قالب حزب و جنبشهاي اجتماعی جزو وظایف اصلی یک لیبرتارین یا یک آزادیخواه واقعی است که در مورد تحقق اهدافش مصمم است. باید توجه داشت که نسبت دادن فایدهگرایی(utilitarianism) به عنوان اصل رایج میان اقتصاد دانان بازار آزاد برای توسعه یک جنبش آزادیخواهانه بسیار غیرقابل قبول و ضعیف است. درست است که بازار آزاد برای تمام افراد اعم از فقیر و غنی بهطور یکسان شرایط اقتصادی سالمتر و گستردهتری را فراهم ميکند، اما مساله اساسی این است که آیا دانستن این مسائل اکتفا ميکند که مردم سراسر زندگی خود را وقف آزادی کنند؟ بهطور خلاصه چه تعداد از مردم حاضرند مشکلات و موانع بر سر راه را بپذیرند و خود را وقف این نظام کنند تنها به این خاطر که احتمالا درصد بیشتری از مردم مثلا صاحب وان حمام بزرگتر و بهتریخواهند شد؟ و نهايتا اینکه چرا اقتصاد فایدهگرا برای توسعه ساختار آزادیخواهانه، تقریبا زمینهای نامناسب برای چنین جنبشی به حساب ميآید.از نظر ما یک جنبش رو به جلوی لیبرتارین و وقف زندگی برای آزادی در حقیقت ميتواند زمینهای برای تحقق عدالت باشد. میل به تحقق عدالت مانند سپری در برابر انگیزههاي مادی و... از آزادیخواهان واقعی محافظت خواهد کرد و برای داشتن چنین میل و اشتیاقی ابتدا نیاز به یک تئوری داریم که تبیین کند عدلت و بیعدالتی چه هستند. در واقع اصولی نیاز است که فایدهگرایان اقتصادی از تبیین آن عاجزند. و این به دلیل آن است که ما با جهانی مواجهایم که روزبهروز بیعدالتیها در آن افزایش پیدا ميکند و وظیفه افراد این است که این بی عدالتیها را برای دستیابی به آرمانها ریشه کن کنند. البته باید خاطرنشان کرد که این هدف بینادی با اهداف دیگری که گاها ذکر ميشوند، مثلا با هدف ریشهکنی فقر در تضاد است. چرا که این گونه اهداف کاملا اتوپیایی و غیرقابل دسترس هستند و هیچکس نميتواند با تمام تلاشش هم فقر را از میان بردارد. فقر تنها از طریق عملکرد عوامل ساختاری و مشخص اقتصادی (خصوصا از طریق سرازیرشدن پساندازها به سوی سرمایهگذاری) ميتواند ریشه کن شود. که این تنها از راه دگرگونی طبیعت در بلند مدت امکان پذیر است. یعنی در ریشهکنی فقر، اراده انسان در برابر واژهای قدیمي، اما صحیح به نام قانون طبیعت با محدودیتهاي شدیدی مواجه است. اما بیعدالتیها از رفتار یک انسان در برابر دیگران به وجود ميآید و دقیقا نشات گرفته از اعمال اوست و بنابراین بیعدالتی و از بین بردن بی عدالتیها نیز وابسته به میل و خواسته آنی انسانها است.بگذارید مثالی در این زمینه بزنیم: مردم ایرلند قرنها تحت استبداد و اشغال انگلیس بودهاند. حال چنانچه اگر در سال 1900 به فقر و بدبختی مردم ایرلند مينگریستیم باید ميگفتیم که فقر ميتوانست در بهترین وضعیت و در صورت خروج انگلیسیها و حذف انحصارات از زمینهاي ایرلند، کمرنگتر شود، گرچه این امر نیازمند زمان و بستگی به کارکرد قوانین اقتصادی دارد. اما نکته اصلی اینجا است که پایان دادن به ظلم و تعدی انگلیسیها (که توسط اعمال انسانی که ناشی از خواست و میل انسانی بودند، ایجاد و تقویت ميشد و توسط همین خواست انسانی هم ميتوانست از بین برود) به راحتی توسط تصمیم انگلیسیها مبنی بر خارج کردن نیروهايشان از ایرلند قابل وقوع بود. یقینا موضوع این نیست که چرا چنان تصمیماتی(مثلا تصمیم خروج از ایرلند) فورا اتخاذ نشد، بلکه موضوع این است که خطای بزرگ و حتمی، بیعدالتی است که به دست یک فرد یا یک عده رخ ميدهد. (که در این مثال، دولت انگلیس این بی عدالتی را مرتکب شده است) در موضوع عدالت، حرف اول و آخر را اراده انسان ميزند: انسانها اگر اراده کنند قادر به برداشتن کوهها هستند. پس عادل بودن و ناعادلانه رفتار نکردن، به هیچ وجه ایدهای اتوپیایی و خیالی و حتی رادیکال نیست، چرا که به رفتار فرد انسانی وابسته است. و این البته تفاوت اصلی این ایده با ایده ریشهکنی فقر است. بر خلاف ریشهکنی فقر، دستیابی به عدالت در هر لحظه، تنها در صورت وجود اراده کافی مردم، امکانپذیر است. خواست و اشتیاق واقعی برای عدالت باید بنیادی و رادیکال باشد. به عبارت دیگر حداقل باید با هدف دستیابی به اهداف بنیادین عدالت و البته بسیار سریع صورت پذیرد. لئونارد رید، بنیانگذار بنیاد آموزش اقتصاد (Foundation for Economic Education )، در یکی از مقالههايش به خوبی این مساله را بیان کرده است. او به عنوان مثال عنوان ميکند که فرض کنیم که مشکل این است که در مورد مارپیچ قیمتها و دستمزد چه باید کرد. بسیاری از لیبرالهاي اقتصادی آهسته آهسته و تدریجی اقدام به برداشتن کنترلکنندههاي اقتصادی ميکنند. در این رابطه آقای رید موضع بسیار صریحی اتخاذ ميکند، به عقیده او اگر برای رهاسازی و خلاصشدن از کنترلکنندههاي دستمزد و قیمتها چندین دکمه (مرحله) وجود داشته باشد، او دکمهای را فشارخواهد داد که فورا تمام آنها را آزاد کند. پس این دکمهها ميتوانند آزمونی برای سنجش ما باشند: اگر ما جای او بودیم، و ميتوانستیم با فشار یک دکمه فورا یک تجاوز به آزادیهاي فردی را از میان برداریم، آیا این کار را ميکردیم؟ اگر ما نتوانیم این کار را انجام دهیم، پس نميتوانیم خود را یک لیبرتارین بنامیم. و تنها کسانی این کار را انجامخواهند داد که فقط از ابتدا با اشتیاق به عدالت رشد کرده باشند. یک لیبرتارین و آزادیخواه اصیل به معنای واقعی کلمه به دنبال ریشهکنی موانع بر سر راه آزادی است؛ البته در حد توان خود. این موانع گونههاي مختلف بردهداری تا انواع استبدادهاي حکومتی را در بر ميگیرد. به عبارت دیگر یک آزادیخواه باید یک ریشه کنکننده و کسی باشد که بتواند دکمه مورد نیاز را فشار دهد! با اتکا به عدالت، چنین فردی در برابر پیشنهادات غیراخلاقی فایدهگرایانه لغزشی نخواهد داشت. هنگامي که جنبشهاي عظیم مخالفت با برده داری در قرن 19 پدیدار شد، کم کم نظریات معتدلی با این مضمون ظاهرشدند که الغای برده داری تنها در صورتی عادلانهخواهد بود که زیان مالی ایجاد شده برای کارفرمایان در صورت الغای بردهداری جبران شود. مختصرا پس از قرنها استبداد و استثمار، بردهداران تحت فشار شدید از سوی مردم و عوام حتی قرار بود که مبالغی هم در ازای الغای بردهداری دریافت کنند. به گفته بنجامین پیرسون، گویا این بردهها بودند که باید تاوان پس ميدادند. مخالفان آزادیخواهی و همچنین مخالفان حرکتهاي سریع و بنیادین، به طور عام، غالبا اظهار ميکنند که چنین حرکتهاي ریشهای و رادیکالی غیر واقعبینانه هستند. چرا که آنها غالبا با اعمال گیجکننده اشان که مثلا ناشی از تخمینهاي استراتژیک و درنظر داشتن عواقب احتمالی است، اصل قضیه را که دفاع بنیادین از عدالت و تقابل ریشهای با بیعدالتی است گم ميکنند. در پیکره بندی اصول باید توجه داشت که برآوردهاي استراتژیک با اهداف اصلی مد نظر آمیخته نشود. اولا اهداف باید قاعدهمند شوند، که در این مثال اهداف مد نظر الغای هرگونه بردهداری یا استبدادهاي حکومتی است. یعنی باید اهداف را در چارچوبهاي معینی بدون درنظر گرفتن احتمال دستیابی به آنها قرار دهیم. اهداف آزادیخواهانه (لیبرتارین) در صورتی که مردم به اندازه کافی مشتاق باشند، دست یافتنی و واقع بینانهخواهند بود و با تحقق آنها ميتوان به جهانی بهتر دست یافت. واقع بینانه بودن هدف تنها توسط خود آن هدف ميتواند به چالش کشیده شود، نه با مسایلی نظیر اینکه چگونه ميتوان به این هدف دست یافت. سپس بعد از اینکه اهداف را مشخص کردیم، آن گاه با این سوالات استراتژیک روبهرو ميشویم که چگونه ميتوان هرچه سریعتر به این هدف دست یافت، یا چگونه باید برای دستیابی به این هدف باید جنبشهاي گوناگون ایجاد کرد و ... از اینرو ویلیام گریسون به هیچ وجه غیر واقعبین نبود، هنگامی که در دهه 1830 برای آزادی فوری بردگان تلاش مهم و اساسی را صورت داد. هدف او کاملا مناسب بود و با واقع بینیای که در دروناش بود ميدانست که قرار نیست به این زودیها به هدفاش دست یابد. همانطور که خودش اشاره نموده : هرچه قدر که ما در الغای بردگی مصمم باشیم با همان سرعت به هدفمانخواهیم رسید و هرگز نگفتهایم که قرار است بردهداری با وزش بادی به کناری گذاشته شود. در واقع، در عالم استراتژیها، افزایش شمار اهداف رادیکال و بنیادین، به طور کلی، سریعترین راه برای رسیدن به اهداف رادیکال و بنیادین است. در واقع اگر هدف اصلی جنبش، با قدرت وارد عرصه نشود، هرگز دستاوردی در راستای تحقق آن به دست نخواهد آمد. برده داری در صورتی که مبارزان آن سی سال قبل از الغا شروع به مبارزه و داد و فریاد نميکردند هرگز فسخ نميشد. بنابراین فراتر و پشت همه الزامات استراتژیک، احکام مربوط به عدالت قرار گرفته است.
|