|
تعداد مشاهده : 191 بار
کد خبر :
DEN-
159376
تاريخ
چاپ :
سه شنبه 12 خرداد 1388
|
تك مضراب
تهران سر دبيراني دارد...
عليرضا بندري تا جايي كه يادم ميآيد در ده سال اخير فقط براي چاپ دو مجموعه شعر از دو شاعر بيقراري كردهام. شاعر نخست كه به دلايلي نامش را نميبرم با مجموعهاش همه را نااميد كرد و اي كاش هرگز قولنج كتابش زير فشار ماشينهاي چاپگر نميشكست و شاعر بعدي اكبر اكسير است كه اجازه نداد براي بار دوم سرخورده شوم.
«زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» خلاف ادعاي شاعرش يك مجموعه شعر طنز نيست. رگههايي از طنز دارد، اما از منطق طنز پيروي نميكند. هرچند شاعر اصرار عجيبي دارد كه از حلقه شاعران به حلقه رندان كوچ كند، اما شعرهاي اين مجموعه ثابت ميكند كه اكسير به شدت شاعر است و نه طنزپرداز! آستاراي شعر، شعر آستارا به اعتقاد برخي از منتقدان زبان، شعر اكسير از شلختگيهايي رنج ميبرد و كليد واژههاي انگشتشماري دارد. اگر اين ادعا را بپذيريم، ميتوانيم اكسير را در رديف شاعراني بررسي كنيم كه به جهاني شدن نميانديشند و به مخاطبان محدود خود دل بستهاند. اكبر اكسير در بسياري از شعرهاي خود اصرار دارد، نام زادگاه خود را جار بكشد و «آستارا» را در كارهاي خود پررنگ كند. در برخي موارد حتي پا را از اين هم فراتر ميگذارد و نام تكتك رفقا و آشنايان را هم در شعرش ميآورد. شايد همين اصرار بيش از حد او و تاكيدش بر شهرستاني بودن بهانه خوبي باشد كه مخالفان به او حملهور شوند و او را شاعر موفقي ندانند. اما حقيقت اين است كه اكبر اكسير با همين نامها و نشانهها زندگي ميكند و شعر مينويسد. آستارا در شعر اكسير تكهاي از جهان است كه رنج زيستن را پررنگتر از هر جاي جهان به تصوير ميكشد. الو من اچبراچسير هستم، فرزند مرحوم نغي اچسير اهل آستارا، 52 ساله، با لهجه غليظ توركي... كلانشهر تهران در نگاه اول براي اكبر اكسير، همان بهشت گمشده ميلتون است و مخاطب چنين ميپندارد كه شاعر از جاذبههاي پايتخت سرگيجه گرفته است، اما حقيقت اين نيست. تهران براي اكسير نمادي از مدرنيته ناقصالخلقه است. نمادي كه جان ميدهد براي طنز و از ياد نبريم كه اكسير از كوچكترين فرصت براي تزريق طنز به آثار خود استفاده ميكند. در نگاه اكبر اكسير، تهران شهر ادعاست و مهمتر از همه سردبيراني دارد كه از همه چيز- حتي شعرهاي او- اشكال ميگيرند. وقتي اكبر اكسير از سردبيران بهانهجو حرف ميزند، در واقع از مرگ شعري ميگويد كه به دست ژورناليستها كشته شده است. اكسير ژورناليسم را قاتل شعر ميداند و به شكل عجيبي بر اين نكته اصرار دارد. بخوانيد: با عرض معذرت من يك شاعر شهرستاني هستم / كمي تا قسمتي خجالتي / از همه بدتر لهجه هم دارم / براي چاپ يك شعر هر ماه تلفنمان قطع ميشود/ در كنج خانه ميمانم / هي شعر ميتنم/ از در و ديوار مجلات بالا ميروم/ خودم از خودم عكس ميگيرم/ براي سردبير ميفرستم/ تازه سردبير بدجنس تيتر ميزند:/ مرد عنكبوتي، برنامه آينده سينماهاي تهران! اكسير با بحثهاي امروز ادبيات ايران بيگانه نيست، اما به شركت در اين مباحث علاقهاي ندارد و ترجيح ميدهد روستاييوار با جدال سنت و مدرنيته كنار بيايد. حتي در مصاحبهاي از وي خواندهام كه تئوري شاعر را از جوهر شعر دور ميكند و تئوريپردازان هرگز شاعر خوبي نميشوند. كشتارگاه، فرهنگسرا شد/ گوسفندان، شاعر/ و سلاخهاي بازنشسته، منتقد/ اين روزها حالم زياد خوب نيست/ نميخواهم براي مجلات تهران شعر بفرستم/ همهجا بوي گوسفند ميدهد/ حتي اتاق كارم/ راستي «شهرستاني كه مشاهير ندارد، قبرستان است»/ اين را پشت كاميوني نوشته بود/ كه گوسفند ميبرد/ كدام استقلال زباني؟ اكبر اكسير با ادبيات كلاسيك ايران آشنايي خوبي دارد و جريان شعر معاصر، منهاي تئوريهاي وارداتي را دنبال ميكند. جا پاي ادبيات تركي نيز در كارهاي او به خوبي مشاهده ميشود و اگر عصباني نشود، ميگويم كه از «اورهان ولي» -شاعر ترك- نيز تاثير پذيرفته است. او تخصص ويژهاي در جان دادن به جماعت بيجان دارد و حتي نام مجموعه شعر قبلياش «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز» اين ادعا را ثابت ميكند. به اين عبارات توجه كنيد: ... راستي رزهاي محترم!/ من سرخك گرفتهام شما چطور؟!/ موسيقي اصيل آخر و عاقبت ندارد/ اگر داشت / بتهوون در ميدان محسني / بليت فروشي نميكرد!/ ما نشستيم/ صندلي عزيز هم نشست / لطفا يبوست كوير را به گيلان بياوريد / فصل خرمالوست / راديولوژيها دروغ ميگويند.... شعر شاعر آستارايي راحت است. ميتوان در شعرش دراز بكشي و حتي جورابهايت را دربياوري و بلند بلند بخندي. اكسير مكتب شعر فرانو را راهاندازي كرده و به افقهاي روشني هم رسيده است، اما ابايي ندارد كه در شعر اعتراف چنين بنويسد: ... و اقرار ميكنم سردبير راست ميگويد/ من شاعر نيستم، گاوم / و قبول ميكنم فرانوشعر نيست / لطيفه و متلك و روشنفكرانه است / - بيت بيت بيت بيت / آي... گاليئو گاليله كجايي؟/ جيوردانو برونو را كشتند! دغدغه شعر در هيچ يك از آثارش كمرنگ نيست. هر چند متاسفانه گاهي اين دغدغه رنگ تعصب به خود ميگيرد و افراط در آن به سقوط شعر ميانجامد. به اين شعر توجه كنيد؛ نه سايه پدر بر سر دارم نه دست نوازش مادر / لابراتورهاي شبيهسازي / خدا ذليلشان بكند، ذليلام كردند / يكي مولفم را كشت، يكي معنيام را / يكي شالودهام شكست،يكي ساخت و ريختم را / نه پخشي تحويلم گرفت نه مخاطب / خوب نگاهم كنيد، حق داريد مرا نشناسيد / من شعر بد وارث امروزم / به من عاجز بينوا كمك كنيد وقتي شعر به منطق نثر نزديك ميشود و شاعر از حس و حال فاصله ميگيرد، ديگر هيچ ردپايي از شعر به جا نميماند و اكبر اكسير گاه به اين ورطه هولناك ميغلطد تا اين دلشوره جديتر شود كه اكسير از شعر ناب فاصله گرفته است. با اين همه اكسير آنقدر شاعر است كه ناگزيريم در سر رسيد تاريخ ادبيات معاصر يك صفحه كامل از فصلي دل انگيز را به او اختصاص بدهيم. شاعري كه اگر به ترديدهايش چيره و دغدغههايش را كنترل كند از او بيشتر خواهيم شنيد. بهزيستي نوشته بود / شيرمادر، مهر مادر، جانشين ندارد / شير مادر نخورده / مهر مادر پرداخت شد / پدر يك گاو خريد / و من بزرگ شدم / اما هيچكس حقيقت مرا نشناخت / جز معلم عزيز رياضيام / كه هميشه ميگفت:/ گوساله، بتمرگ!
|