|
تعداد مشاهده : 498 بار
کد خبر :
DEN-
177223
تاريخ
چاپ :
يكشنبه 12 مهر 1388
|
از خاطرات يك كهنه سرباز - 1
وقتي بانك صادرات فقط 6 شعبه داشت
سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحماني كه خود را «كهنه سرباز» مينامد و خاطرات خود را نيز با همين عنوان در سال 1366 منتشر كرده است، سالهايي از عمر خود را در بانك صادرات فعاليت كرده است كه گوشههايي از آن را در چند شماره ميخوانيد.

|
غلامرضا رحماني در 1291 شمسي به دنيا آمده و پس از تحصيل در دوره ابتدايي به دانشكده افسري و نيروي هوايي ميرود. او به آلمان رفته و در اين كشور فن و دانش خود را گسترده ميكند و گفته ميشود يكي از بنيانگذاران نيروي هوايي مدرن ايران بوده است. وي در دوران نهضت ملي رفتاري خارج از عرف افسران ارتش نشان ميدهد و پس از كودتا به زندان ميافتد. سرهنگ رحماني پس از بازنشستگي اجباري به دانشگاه كلمبيا ميرود و بانكداري ميآموزد و ... پس از آزاد شدن از زندان مدتي در منزل محقر شخصي كه در شميران داشتم به استراحت پرداختم. براي كساني كه تجربه تلخ زندان را نداشته باشند، قابلتصور نيست «آزادي» ولو در حيطه فعاليتهاي جزئي تا چه اندازه با ارزش است. نفس اينكه ميتوانستم به اراده خودم هر وقت مايل بودم از خانه بيرون بروم يا كتاب بخوانم، يا حتي از اتاقي به اتاق ديگر قدم بگذارم يا به آسمان و زمين به آزادي نگاه كنم، بسيار برايم لذتبخش مينمود. روزي در اواخر زمستان سال 1334 پيام تلفني از بانك صادرات به من رسيد كه در صورت تمايل براي ملاقات با مهندس مفرح، مديرعامل بانك به آن موسسه مراجعه كنم. بانك صادرات در آن موقع در اوايل خيابان فردوسي دفتر داشت. من در آن موسسه هيچ كس و طبعا مهندس مفرح را هم نميشناختم. بعد از قرار تلفني روز موعود به بانك رفتم و از همان لحظه ورود حس كردم در موسسهاي هستم كه برعكس ساير موسسات مشابه از امور تشريفاتي و عوامل آن از قبيل ثبتنام، فراش، دربان، راهنما، پيشخدمت و رييس دفتر مبرا است. در طبقه همكف خيابان باجههاي بانكي مشاهده ميشد كه كارمنداني به سرعت به كار مراجعين ميپرداختند. من از يك نفر كه تصور كردم كارمند بانك است و به زودي فهميدم «بختيان» رييس شعبه بود، جوياي دفتر مديرعامل بانك شدم. او به عجله طبقه سوم بانك را نشان داد و دنبال كار خود رفت. در آن دفتر چندين نفر ديده ميشدند كه پشت ميزهاي متعدد نشسته بودند. چون كسي را نميشناختم به يك نفر كه بالاي اتاق پشت ميز بزرگي نشسته بود خودم را معرفي كردم و گفت: «آمدم با آقاي مهندس مفرح ملاقات كنم.» مرد متوسط القامه و مودبي كه ميز كوچكي نزديك در ورودي را اشغال كرده بود، از صندلي بلند شد و با تبسم دستش را به طرف من دراز كرد و گفت: «خيلي خوش آمديد. من مفرحم، بفرماييد بنشينيد، خيلي خوشوقتم دعوتم را براي ملاقات پذيرفتيد.» بعد مثل اينكه دوست قديمش را به سايرين ميشناساند، مرا به يكيك حضار: حبيب اخوان، جواد گوشه، حسن گوشه، مهندس بلورفروشان و احمد نوربخش كه همه آنها را بعدا مردان نازنين و دوستداشتني يافتم معرفي كرد و بلافاصله وارد مطلب شد و گفت: ما جمعا در تهران 6 واحد بانكي داريم: بازار، خيابان فردوسي، دروازه قزوين، دروازه شميران، ري و لالهزار. در نظر داريم شعبه جديدي در خيابان اكباتان باز كنيم، پس از تبادلنظر با دوستان متفقا تصميم گرفتيم از شما خواهش كنيم براي تصدي آن با ما همكاري كنيد. اقتضاي معمول روز ايجاب ميكرد مديرعامل بانك پشت ميز بزرگي مملو از پروندههاي متعدد با لااقل دو تلفن در اتاق وسيعي نشسته باشد كه جلوي آن دفتر ديگري با رييس دفتر اختصاصي براي كنترل ملاقاتها و مخصوصا معطل نگاه داشتن عمدي مراجعين جهت تثبيت اهميت مديرعامل وجود داشته باشد. به همين جهت، تضاد مشهود؛ يعني فقد تشريفات و سادگي وضع و رفتار و صراحت بيان مهندس مفرح مرا از همان لحظه اول تحتتاثير گذاشت. جواب آن حسن ظن و صراحت را در صداقت تشخيص دادم و گفتم: از حسنظن جنابعالي و آقايان محترم متشكرم. با اين روحيه صفا و حسننيت همكاري با آقايان موجب افتخار من است؛ ولي بايد به استحضار آقايان برسانم كه من از كار بانكي اصلا اطلاعي ندارم. مهندس مفرح بلافاصله گفت: پس بگذاريد من خودم را به شما بشناسانم، من پسر سيد آبگوشتي هستم، نه پدرم بانكدار بود، نه خودم. تحصيلات من هم در رشته مهندسي است. آقايان ديگر هم هيچ كدام نه سابقه كارهاي بانكي را داشتند و نه تحصيلات بانكي. آنچه ميدانيد، در عمل ياد گرفتهايم. شما هم مثل ما در عمل ياد ميگيريد. اصل درستي و نظم فكري است كه تحقيق كرديم در شما وجود دارد. اگر مايل هستيد آقاي گوشه ترتيب كار شما را بدهند كه فورا شروع به كار كنيد. شروع كار با يك دوره كوتاه كارآموزي است در دواير مختلف بانك مثل صندوق، بروات، حسابداري، حوالجات، اعتبارات و غيره و معمولا 3-2 ماه طول ميكشد. پس از خاتمه كارآموزي ابلاغ رسمي رياست شعبه اكباتان براي شما صادر خواهد شد و همه ما در اختيار شما هستيم كه با شما همكاري كنيم آن شعبه را تاسيس كنيد و به جريان بيندازيد. بعد بدون اينكه منتظر جواب من بشود رو كرد به آقاي حسن گوشه و گفت: لطفا برنامه كارآموزي ايشان را طبق نظر خودشان بدهيد كه از هفته آتيه كار را شروع كنند. به اين ترتيب دوران همكاري من با بانك صادرات شروع شد كه برخلاف تصور اوليه خودم چنانكه بعدا توضيح داده خواهد شد، تاثيري بيش از انتظار در چگونگي وضع بانك در داخل و خارج از ايران به جاي گذاشت. چرا در شعبه اكباتان موفق شدم؟ پس از طي دوره كارآموزي كه در آن مردان نازنيني مثل آقايان نادري رييس شعبه بانك دروازه شميران، هندسي رييس بروات، عبدالوهابي معاون شعبه با كمال حوصله و حسننيت چگونگي فعاليت بانكي را تشريح كردند. در تاريخ 24/3/35 حكمي از بانك، روي كاغذ قند با خط شكسته، دريافت كردم كه به موجب آن مسووليت شعبه اكباتان بانك به من واگذار شده بود. من در آن منطقه با كسي آشنا نبودم و بهخصوص بازرگانان را اصلا نميشناختم و با وجود نزديك بودن بانك ملي شعبه سعدي و واحد مركزي بانك بازرگاني كه از مدتها پيش در آن حدود سابقه كار داشتند، قابلتصور نبود چگونه ممكن است موسسات مايل شوند حساب خود را در بانك صادرات اكباتان باز كنند. معهذا دو مطلب به سود بانك عمل كرد و نتيجه معكوس تصور را موجب شد: مطلب اول كه كوچكترين ارتباط مستقيمي با كار بانكي نداشت، ناشي از اطلاع مردم به وابستگي و وفاداري من به مصدق بود. وقتي كسبه و مغازهداران خيابان چراغ برق و ناظمالدوله از همكاري كه تا آخرين لحظه با حكومت مصدق و شخص او داشتم مستحضر شدند و از زنداني شدنم به دستور شاه مخلوع اطلاع يافتند باز كردن حساب خود را در شعبه اكباتان بانك صادرات يك نوع ابراز احترام به مصدق شمردند و از اظهار آن هم ابا نداشتند. جالب بود عده بسياري از بازرگانان هندي و پاكستاني هم كه در آن منطقه بودند از رويه ديگران متابعت كردند و غفلتا برخلاف انتظار و تصور همه، تعداد حسابهاي باز شده در شعبه بانك اكباتان رو به افزايش گذاشت و همگي در بانك آن را با تعجب و رضايتخاطر كامل تلقي كردند. مطلب دوم، ناشي از كمال حسننيت كاركنان شعبه و بهخصوص افرادي مثل صفاتي (رييس صندوق)، آگاه (رييس حسابداري)، خدمتگزار (رييس بروات)، لطفي (حوالجات)، حميدي (بروات نزولي) بود كه با كمال سرعت و دقت كارهاي مراجعين را انجام ميدادند و اشخاص ذيحساب به زودي فهميدند باز كردن حساب در شعبه اكباتان علاوهبر پاسخگو بودن به احساسات تمايلآميز آنان به «مصدق» فايدهبخش به احتياجات بازرگاني آنها نيز هست. به همين جهت تعداد حساب و حجم كار در شعبه اكباتان بانك صادرات، در زمان كوتاهي به ارقام چشمگير رسيد و اين موضوع همكاري بيشتري را از طرف مديرعامل بانك در اعطاي اعتبارات مورد تقاضاي شعبه اكباتان ايجاب كرد كه به سهم خود عكسالعمل مثبتي روي مشتريان بانك و جذب مشتريان جديد، حسن شهرت در محل داشت. يكي دو سال كار مداوم در شعبه اكباتان بانك صادرات، مرا به چگونگي جريانات بانكي و بازرگاني از جهات مختلف آشنا كرد. ممارست در كيفيت گردش حسابها، چگونگي چكهاي دريافتي و پرداختي و وضع سفتههاي نزولي و وصولي، نبض كار موسسات ذيحساب را به دستم دادند. تجربه به من آموخت چگونه در تشخيص ميزان اعتماد مالي به اشخاص به قيافه ظاهري آنها و حتي به «ترازنامه» در دستشان ماخوذ نشوم. فهميده بودم ارقام تمامترازنامهها در دست حسابداران قابل، چون مهره بازي اطفال قابل جابهجا شدن است. وقتي موسسات و اشخاص با موجودي نقدي خود بازي ميكردند و حسابهاي آخر ماه خود را با تباني فيمابين و انتقال از يك حساب به حساب ديگر بالا ميبردند، فورا ميفهميدم. با كمي توجه حتي ميتوانستم حدس بزنم كدام بازرگان در شش ماه يا يك سال بعد دچار اشكال مالي اساسي خواهد شد. با داشتن قيمت تقريبي جنس در بازار، وقتي ميديدم بازرگاني جنس خود را به قيمت كمتر از بهاي تمامشده به فروش ميرساند، برايم روشن مينمود سفته قريب واخواست دارد و اگر همان بازرگان باز هم به فروش جنس خود به همان بهاي نازل ادامه ميداد يقين حاصل ميكردم دچار اشكال اساسي است كه در ماههاي بعد ظاهر خواهد شد و اغلب حدسم درست از آب درميآمد. يعني ميتوانستم حدس بزنم كدام بازرگان در 6 ماه يا يك سال بعد ممكن است سقوط كند. آنچه به نظر خودم در اين دوره بيشتر اهميت داشت، معرفتي بود كه مهندس مفرح و اينجانب نسبت به يكديگر حاصل كرديم و اثرات آن به مراتب مافوق آنچه در شعبه اكباتان ميگذشت بود. من مهندس مفرح را مرد «نيرومند» «مردمدوست» و اهل عمل تشخيص دادم. متقابلا او هم به علت موفقيت من در كار بانك مرا شخص حسن نيتدار، صديق و كاردان شمرد و به همين جهت مشورت مرا در پارهاي تصميمهاي اساسي مغتنم ميشمرد و همين نكته بود كه تغييرات عمده در خط مشي بانك را موجب شد و در فصول آتيه درباره پارهاي از آنها بحث خواهم كرد. قبلا بهتر است مهندس مفرح را شخصا بشناسيم. مهندس محمدعلي مفرح كه بود؟ صرفنظر از اينكه بسياري از محاسن و معايب ارزش نسبي دارند، براي آن سلسله از محاسن و معايب فردي كه در زمان و مكان معين اكثريت قريب به اتفاق جامعه به تقسيمبندي شخصي قائل ميشوند، فردي عاري از عيب به مفهوم پذيرفته شده روز نميتوان يافت. پس از لحاظ ارزشگذاري فرد در جامعه مساله منجربه اين تشخيص ميشود كه تا چه حد محاسن يك فرد به معايب او رجحان دارد. از اين جهت مهندس مفرح يكي از برجستهترين فرزندان ايران بود كه متاسفانه هرگز قدرش در زمان حيات شناخته نشد. در حدود تشخيص من بالمقايسه با تمام مردان سياسي، نظامي و مالي كه در دنيا ديدم، مهندس مفرح شخصي بود فوقالعاده و «خودساخته». او يك موسسه بانكي را در واقع از «هيچ» يعني از چند قطعه «سفته» به وجود آورد، گرداند، توسعه داد و آن را به صورت بزرگترين سازمان بانكي ايران (بعد از بانك ملي) تحويل جامعه داد كه چند هزار خانواده ايراني از كار در آن به زندگي شرافتمندانه رسيدند. او در تركيب دادن اشخاص با سرمايه كه عامل ضروري براي انجام هر كار بزرگ در جامعه است، قدرت زيادي داشت. وي ميتوانست اعتماد مردم را به خود جلب كند تا سرمايههاي خود را به اختيار او بگذارند و در اين محور «آكتور» نبود كه منظورش فريب دادن مردم باشد؛ بالعكس مال مردم را «بالاتر» از مال خودش ميدانست و در حفظ آن كوشاتر از حفظ مال خودش بود. او در اين هدف «تقوي» داشت. او در عين حال قادر بود اعتماد شخصي مردم را به شخص خودش جلب كند و شخصيت كاري، حرفهاي و مغزي افرا را در اختيار بگيرد و به دست آن اشخاص سرمايه مالي مردم را به كار بگيرد و از آن بهرهگيري كند. بهرهگيري نه براي شخص خودش، براي توسعه و كمال موسسهاي كه ايجاد كرده بود. او در اصطلاح اقتصادي، يك «آنتروپرونور» به مفهوم زيبا و عالي كلمه بود. چرا كه هيچ وقت در مسير خودش از مجراي شرافت دور نشد. مهندس مفرح از تشريفات اداري بيزار بود. احكام و مكاتبات اداري اغلب با دست و روي كاغذ قند نوشته ميشد. پيوست شمارههاي (3 و 4 و 5) نامههاي اداري است كه به خط خود او به اينجاب به انگلستان و آلمان نوشته شده است. در روانشناسي و در تحمل رفتارها و قلقهاي متضاد، استعداد فطري داشت. به همين جهت ميتوانست افرادي را كه از حيث طرز فكر، اخلاق، روحيه، سن، حرفه، معلومات و هدف زندگي، كوچكترين تجانسي با هم نداشتند، دور هم جمع كند و با همكاري آنها موسسه بزرگ بانك صادرات را به وجود بياورد و بگرداند. مثلا او توانسته بود رجل سياسي با ايمان و شريفي چون كريم سنجابي و مرد متزلزل و حسابگري چون حميد موسويان را در يك دايره بانكي (حقوقي) با هم جمع كند يا مرد كامل عميقي چون حسين مزيني را با فرد تشريفاتي و سطحي چون مهندس اشراقي به هم بياميزد. سيستم فرهنگي «غربزده» اي كه براي ايران درست كرده بودند نتوانست «اصالت ايراني» او را خدشهدار كند. او هرگز «غربزده» نشد و هرگز از تفاخر به ايراني بودن خودش دوري نجست. بالعكس از «غربزدهها» و «جعفرخان از فرنگ آمدهها» كه با تحقير ايران و ايراني براي خودشان تفاخرجويي ميكردند، به شدت متنفر بود و اصرار داشت آنها را تخطئه كند و بيشخصيتي آنها را به رخشان بكشد. در برخورد با كارمندان بانك، ولو كوچكترين آنها هميشه سبقت در سلام ميگرفت. در خطاب به آنها معمولا كلمه آقا يا جناب را جلوي اسمشان ميگذاشت و هميشه آنها را در راه رفتن مقدم بر خودش ميداشت و به اين كيفيت به كارمندان جوان و كوچك رتبه «شخصيت» ميداد. او به مردم عادي بسيار احترام ميگذاشت و اين رويه ناشي از احترام معنوي بود كه وي به ملت ايران داشت و معتقد بود هر كس وظيفه دارد تا حدي كه امكانات اجازه ميدهد به مردم خدمت كند و هر كس در اين مسير راه عملي نشان ميداد فورا ميپذيرفت. جالب بود كه به اصرار مقدم بر وزرا و وكلا راه ميرفت و هيچوقت به آنها «جناب» خطاب نميكرد. روزي كه براي ارجاع شغلي به دربار احضار شده بود، از قبول شغل امتناع كرد و گفت: پول و مقام فسادآور است و در اينجا هر دو وجود دارد. وي مردي بود به تمام معني متكي به نفس و اين اتكاي به نفس را از زمان كودكي در زندگي فرا گرفته بود.
|