|
تعداد مشاهده : 2640 بار
کد خبر :
DEN-
177597
تاريخ
چاپ :
سه شنبه 14 مهر 1388
|
خاطرات يك كهنه سرباز-3
وقتي حقوق كارمندان يك دفعه 3 برابر شد
مهندس مفرح مديرعامل بانك صادرات كه در اوايل دهه 1360 درگذشت، نمونهاي از مديران خودساختهاي بود كه در روشهاي مديريت به موضوع كارمندان و كاركنان بانك صادرات توجه فوقالعادهاي داشت.

|
او با تاسيس شركت «بيمه اميد ايران» و افزايش دادن 3 برابري حقوق كارمندان كه بهطور متوسط به 1000 تومان در ماه رسيد موجي از وفاداري در ميان كاركنان بانك صادرات ايجاد كرد... آن وقت به مهندس مفرح گفتم: حالا من از شما يك سوال دارم كه جواب سوال خودتان در آن است و سوال اين است كه اگر به فرض فردا صبح شخصي كه در كار منزل به شما و يا من كمك ميكند، مبتلا به «منانژيت» شد، آيا صحيح مي دانيد به عوض اينكه او را به پزشك فاميلي مراجعه دهيم تا با يك تزريق پنيسيلين بهبودش ببخشيد، به ملاحظه قياس به نفس بدهيم به كله او مدفوع گرم گاو ببندند. چرا كه در گذشته با يكي از ما چنين رفتاري شده بود؟ مهندس مفرح فورا مطلب را دريافت و غلط بودن قياس را درك كرد و به فكر فرو رفت. من فهميدم حرفم در او تاثير كرد و متوجه شد امور زندگي را نميتوان صرف نظر از عامل زمان و مكان مثل عكس از يك نسل به نسل ديگر و از يك محل به محل ديگر انتقال داد. مقتضيات زمان و مكان بايد هميشه مدنظر باشد. بعد اضافه كردم: ما در دنيايي كه دائم در حال تحول و سير تكاملي است، زندگي ميكنيم. هر چه زمان بگذرد وسايل و موجبات بهتر از گذشته در اختيار مردم قرار ميگيرد. اشخاصي كه سرنوشت مردم را در دست دارند، از جهتي به دو دسته تقسيم ميشوند؛ آنهايي كه فكر ميكنند ناراحتيهاي زندگي گذشته خود را بايد به سايرين و يا نسل جديد منتقل سازند، يعني مردم را به همان ناراحتيهاي گذشته خود مبتلا كنند، تا آزارهاي گذشته خود را تعديل سازند و تعادل عصبي خود را حفظ كنند، در مقابل آنهايي كه سعي دارند تدابيري بينديشند تا سايرين و نسل بعد دچار ناراحتيهاي گذشته ايشان نشوند. انصاف و عدالت اجتماعي حكم ميكند هيات مديره بانك، در مقوله دومي باشند. زيرا اثرات خيرانگيز روحيه آنان عده بسياري را به آسايش و رفاه ميرساند. مهندس مفرح پس از لحظهاي فكر با صداي خفيف گفت: «آمده بودم درس بدهم، درس گرفتم.» مثل اينكه از يك تار عنكبوت فكري كه مغزم را اسير كرده بود نجات پيدا كردم. درباره امير خدمتگزار حرفي ندارم، فقط نميدانم يك بام و دو هواي نتيجه آن را چه بايد بكنم؟ اشكال اين است كه چطور ميتوانم كارمند شعبه اكباتان را در شرطي غير از ساير كاركنان بانك بگذارم؟ گفتم: سايرين را در شرط آن بگذاريد و چون ديدم با چشمهاي استفهامآميز به من نگاه ميكند، ادامه دادم: امروز در دنيا قاعده بيمه كارمندان در مقابل حوائج پزشكي معمول است. چرا نبايد ما هم به متابعت از دنيا كارمندان و خانوادههاي آنها را بيمه كنيم؟ گفت: در ايران اين كار را نميشود انجام داد. چون موسسات بيمه در ايران، موسسات غارتگري هستند. پول هنگفت از بيمهشوندگان ميگيرند. سرويسي را هم كه روي كاغذ تعهد كردهاند به انجام نميرسانند. اگر ما كاركنان بانك را نزد يكي از اين موسسات بيمه كنيم، پول ما در واقع مصرف اتومبيلهاي آخرين سيستم و مسافرتهاي تفريحي و اضافه حقوق و پاداش مديران موسسات بيمه ميشود، بدون اينكه كارمندان از آن فايدهاي بگيرند. گفتم: شما با اساس مطلب مخالفيد يا با طرز عمل موسسات؟ گفت: اساس مطلب را ميپسندم، ولي به اين موسسات اعتقادي ندارم. گفتم: وقتي در اساس مطلب توافق داريد، مشكلات ديگر حلشدني است. حالا كه به موسسات بيمه اعتقاد نداريد، چه اشكالي دارد خود بانك يك موسسه بيمه ايجاد كند تا نتيجتا پولي كه بابت حق بيمه پرداخت ميشود در موسسه مربوط به خود بانك متمركز شود و آن هم آن را در حساب خودش در بانك صادرات بگذارد. در اين صورت پولي از بانك خارج نمي شود كه حيف و ميل كنند، سرويس پزشكي كارمندان هم مستقيما زير نظر بانك خواهد بود و در اين صورت مشكلي باقي نميماند. *** مهندس مفرح دستي داد، تبسمي كرد و رفت. نتيجه اين گفتوگو تشكيل «شركت بيمه اميد» از طرف بانك صادرات شد كه كليه كاركنان بانك و خانواده آنها را زير پوشش پزشكي گرفت. ب- موضوع مربوط به سرقت منال بانك سرقت در بانك صورت بحرانآميزي به خود گرفته بود: مسوولين صندوق، حسابهاي پسانداز و حتي تحويلدارها به انواع طرق پولهاي بانك را از آن خارج ميكردند و ناپديد ميشدند. پيگردي آنها مستلزم سالها صرف وقت و پرداخت مخارج سنگين بود كه عملا نتيجهبخش نبود و هيچ كس نميدانست در قبال اين وضع بانك چه روشي بايد اتخاذ شود. به پيشنهاد يكي از افراد هيات مديره به تعداد مستحفظين مسلح بانك افزوده شد، ولي اين عمل گذشته از اينكه تاثير مثبتي در حل بحران به وجود نياورد، مشكل تازهاي هم براي بانك ايجاد كرد كه عبارت بود از مقتول شدن غافلگيرانه مستحفظين به دست جنايتكاران به منظور تصرف اسلحه كمري آنها. نظريه ديگري بر محور افزايش تعداد بازرسان هم موجب تحميل هزينه سنگين بدون نتيجه مثبت بود. يك روز مهندس مفرح سرزده وارد دفترم شد و به محض ورود گفت: هيچ وقت در بانك، دچار اين وضع نشده بوديم. كوچكترين اميدي به دستگاه دولتي نيست، هيچ روزنه اميدي هم براي حل مشكل ديده نميشود. فقط اين را ميدانم كه اگر به زودي به اين سرقت منال بانك نتوانيم خاتمه دهيم، چارهاي جز بستن درب بانك نخواهيم داشت. ميدانم اين كار به شعبه اكباتان ارتباطي ندارد، ولي كمك فكري دوستان در مواقع بحراني ذيقيمت است. گفتم: راهحل اساسي بايد معطوف به فعل و انفعال مغزي كاركنان باشد، نه اعمال آنها. رابطه بين علت و معلول را بايد اساس فكر قرار دهيم و مانع شويم از اينكه فكر فرار در مغز كارمندان رسوخ كند، چرا كه اگر اين فكر در دماغ آنها رخنه كرد، هر قدر به تعداد مستحفظين و بازرسها افزوده شود، محال است بتوان از فرار آنها جلوگيري كرد. آيا ممكن است براي هر كارمندي يك موكل شبانه مامور كرد كه حتي در موقع خواب هم مراقب او باشد؟ گفت: البته، نه اما راهحل چيست؟ گفتم: راهحل موجود است، اگر مساله را از اساس بررسي كنيم و توجه كنيم به اينكه كارمندان هم حق دارند مثل مردم عادي آرزوي متمول شدن داشته باشند. گفت: چي؟ گفتم: متمول شدن كه بتوانند براي خود منزل خريداري كنند، زن بگيرند، صاحب اولاد شوند. يعني بفهمند بانك خانه اميد آنها است و آرزوهاي طبيعي و مشروع آنها در آن تامين خواهد شد، نه يك سازماني كه از وجود كارمندان براي متمول كردن «سايرين» استفاده ميكند، بدون اينكه حتي به حداقل معيشت آنها بينديشد. در آن صورت كارمندان نه فقط از خانه خود فرار نميكنند، تلاش خواهند كرد آن را براي خود بهر نحو ميسر باشد، حفظ كنند. كي از خانه خود فرار ميكند؟ گفت: بايد حسن نيت و تصورات را از حقايق جدا كرد. تصور نميكنيد به تصور و حسن نيت صورت مبالغهآميز دادهايد؟ گفتم: موضوع «تصور» در بين نيست. من از واقعيت صحبت ميكنم؛ و يك مورد نمونهاش همين آقاي م. اخوان و برادرش است. اين شخص سفتهاي را به امضاي برادرش رسانده با موافقت اداره اعتبارات بانك در اين شعبه تنزيل كرد. در عين حال برادرش به امضاي او و با موافقت اداره اعتبارات بانك، سفته ديگري به همان مبلغ به شعبه فردوسي فروخت. مجموعه اين دو مبلغ حاصل از دو سفته صوري براي خريداران زمين در خيابان شميران مصرف شد. آن وقت دايره اعتبارات بانك به اعتبار آن سند مالكيت اعتبار ديگري براي نامبرده تصويب كرد تا به مصرف ساختن سالن سينما در آن زمين برسد. آن سالن سينما ساخته شد و الان مشغول كار است. دو سفته بالا به طور واضح صوري بودند، زيرا آن دو برادر مالالتجارهاي نداشتند به هم بفروشند. پس بانك با دو برگ كاغذ خالي از وجه، در كمتر از يك سال عملا دو نفر از مردم عادي را در ليست ميليونرهاي تازه به دوران رسيده بالا آورد. آن كارمند دايره اعتبارات و اين دو كارمند بروات نزولي در شعبه اكباتان و فردوسي، به خوبي از نحوه كار بانك به نفع اخوانها كه به دست آنها صورت گرفته مستحضرند و نميتوانند بفهمند و هضم كنند كه چرا بانك بايد در قبال سايرين اين اندازه سخاوتمند و درباره كارمندان خود به حداكثر خسيس باشد. ميدانيد كارمند بانك صادرات كه روي سفتههاي نزولي بالا عمل كرد، حقوقش چه ميزان است؟ 3200ريال؟ آيا اين حقوق براي حداقل زيست شرافتمندانه يك فرد كافي است؟ مهندس مفرح مدتي به فكر فرو رفت و بعد سرش را بلند كرد و گفت: صحيح ميگوييد. با اينكه اول سال اضافه حقوق به همه داده شده سعي ميكنم صدي ده ديگر به حقوق كليه كارمندان اضافه كنم. چطور است؟ گفتم: تصور نميكنم نتيجهاي بدهد. گفت: توجه داريد جمع كل اين مبلغ براي همه كارمندان بانك به چه ميزان سرميزند؟ آن وقت كمي فكر كرد و گفت: صدي پانزده. گفتم: لطفا به خاطر داشته باشيد من نماينده كارمندان نيستم كه با من چانه بزنيد. وقتي شما از صدي ده و پانزده صحبت ميكنيد، در باب اضافه حقوق فكر ميكنيد و حال آنكه حرف من در باب اضافه حقوق نيست. من از حداقل معيشت صحبت ميكنم نه اضافه حقوق، اينها دو موضوع به كلي مختلف هستند. شما كه پسر سيد آبگوشتي هستيد و دقيقا به قيمت نخود و لوبيا و گوشت و پياز وارديد، بگوييد حداقل هزينه زيست شرافتمندانه يك زن و شوهر جوان به چه ميزان است؟ مهندس مفرح تبسمي كرد و مداد را برداشت، روي كاغذ ارقامي نوشت و خط زد و مجددا ارقامي نوشت و خط زد و پس از چندين مرتبه تكرار اين عمل گفت: حداقل مبلغ براي اينكه يك زن و مرد جوان بتوانند زندگاني مستقل كوچك و شرافتمندانه داشته باشند، در حال حاضر دههزار ريال در ماه است. گفتم: پس خودتان تصديق داريد، با كمتر از اين مبلغ يك كارمند بانك نميتواند زندگي كوچك و شرافتمندانه داشته باشد. اين آن رقمي است كه بايد بانك به كارمندان بپردازد، نه سههزار ريال حد متوسط حقوق فعلي و صدي دهيا صدي پانزده اضافه بر آن كه ميشود 3300 يا 3600ريال. مهندس مفرح هر وقت تسليم به فكري ميشد، سكوت ميكرد. به دنبال اين گفتوگو سكوت كرد و از دفترم خارج ميشد. چيزي نگذشت كه در شگفتي عمومي، پايه حقوق كارمندان بانك از 3000ريال به 10.000ريال در ماه افزايش حاصل كرد و موسسه بيمه اميد براي بيمه كردن كليه آنها پايهگذاري شد و آثار زير به اقدامات بالا مترتب گرديد: الف- مساله خارج كردن منال بانك از طرف كارمندان و مفقود شدن آنها به كلي خاتمه يافت. ب- تمام بانكهاي خصوصي ناگزير شدند حقوق كارمندان خود را در حدود سطح بانك صادرات بالا ببرند تا از جذب شدن كارمندان مبرز خود به بانك صادرات براي شعب جديد آن جلوگيري كنند و به زودي اين موضوع به تمام موسسات خصوصي تعميم يافت. ج- عين كيفيت بالا- در موضوع بيمه صورت وقوع پيدا كرد. د- تخمينا صدي هفتاد از كارمندان مجرد بانك (قسمت اعظم كارمندان بانك جوان و مجرد بودند) در ظرف يك سال متاهل شدند و صدي پنجاه از كارمندان بانك در همان سال براي خود خانه خريداري كردند. مهندس مفرح با بالا بردن پايه حقوق كارمندان به ماخذ 333درصد (از 3000ريال به 10.000ريال)، شجاعت فوقالعادهاي به خرج داد. زيرا به ماخذ كوتاه محاسبه، اين افزايش مافوق قوه پرداخت بانك بود، ولي مهندس مفرح اميدوار بود حسننيت كارمندان در سر پا نگاه داشتن خانه خودشان، يعني بانك و پارهاي تدابير ديگر مشكل را حل كند. در واقع بانك پس از چند ماه مواجهه با اشكال مالي براي تامين پرداخت حقوق شد، ولي به كارمندان اعلام گرديد كه فقط در بانك صادرات مجاز به داشتن حساب جاري هستند و به اين كيفيت مبلغ هنگفتي از پرداخت در خود بانك فقط از يك حساب به حساب ديگري منتقل شد بدون اينكه از بانك خارج گردد. از طرف ديگر به طور غيرمترقبه افزايش قابلتوجهي در تعداد و حجم حسابهاي جاري كارمندان مشهود گرديد. پس از تفحص كافي معلوم شد كه ناشي از تكثير ازدواجهاي آن سال بوده، كارمندان جوان بانك كه در اثر توسعه معاش ازدواج كرده بودند مشوق بستگان سببي در گشايش حسابهاي جديد شدند كه اثر بزرگي در بالا بردن بنيه مالي بانك داشت. در مخيله هيچ كس خطور نميكرد كه ازدواج كارمندان بانك ممكن است موجب برطرف كردن مضيقه مالي آن بشود. يك نكته كه مهندس مفرح و من در آن توافق كامل داشتيم، بيزاري از تيپ «روشن فكر قلابي» بود كه درصد بالايي را از جوانان از فرنگ (يا آمريكا) برگشته تشكيل ميداد و مرتبا براي گرفتن مشاغل «بالا» به بانك مراجعه ميكردند. لغتنامههاي خارجي در تعريف كلمه روشنفكر (INTELLECTUAL) هوش سرشار و ظرفيت مغزي مافوق عادي شخص را ملاك دانستهاند. يعني اطلاق صفت «روشنفكر» را درباره كسي مجاز ميشمرند كه به علت وسعت فكر و استعداد بالا قادر باشد در مواجهه با اوضاع و احوال غيرمترقبه، مشكلات را با توجه به آتيهبيني حل كند. در اين تعريف اسمي از گواهينامه تحصيلي مطرح نيست. وقتي ما در بانك صادرات با هجوم تعداد زيادي از جوانان «فكلي پشت جعبه آيينهاي» پودر ماليده تازه از فرنگ (يا آمريكا) برگشته مواجه شديم كه هر كدام به صرف داشتن يك تصديق (حقيقي يا قلابي) از يكي از موسسات ناشناس اروپايي، ادعاي روشنفكري و ارجاع شغل درخور داشتند و حال آنكه زبان و انشاي مادري را درست نميدانستند، تصميم ما بر اين قرار گرفت كه بانك صادرات را از «شر» آنها مصون نگاه داريم. آن جوانان گمراه هرگز قادر نبودند بفهمند كه اصطلاح «روشنفكر» به شخص بيسواد ولي بزرگ مغزي مثل «كريمخان زند» بيشتر قابل اطلاق بود تا آنها. ولي ما در عين احترام گذاشتن به مايحتوي مغزي اشخاص، هرگز نگذاشتيم كاغذپارهها به نام گواهينامهها، ما را افسون «جعفرخان از فرنگ آمده» بكند. به عبارت اخري سعي كرديم روشنفكر حقيقي را از روشنفكران قلابي، كه مضر به كار بودند تفكيك كنيم.
|