|
تعداد مشاهده : 2591 بار
کد خبر :
DEN-
185894
تاريخ
چاپ :
سه شنبه 10 آذر 1388
|
تاریخ تکرار ميشود اما در جای دیگری از جهان
علی سرزعیم اگر روزنامههای گذشته را ورق بزنیم و اظهارنظرهای سیاسی را دوره کنیم، مکرر بهاين جمله بر ميخوریم که هر گاه سخن از اجرای سیاستهای اصلاح ساختار به میان آمد،
بخشی از سیاستورزان کشور با آن مخالفت کردند و یکی از دلایلی که برای مخالفت خود اظهار ميداشتند، اين بود کهاين سیاستها توسط بانک جهانی که دست پرورده نظام سلطه است توصیه شده و هدف ازاين توصیهها نیز نه تنها دلسوزانه و مشفقانه نیست، بلکه برای فروپاشاندن اقتصاد کشورهای مخالف نظام سلطه است. هرچقدر که کارشناسان با تحلیلهای اقتصادی و ارائه اعداد و ارقام سعی ميکردند ضروری بودن اجرای اين سیاستها را اعلام و اثبات کنند، تصورات مذکور چنان بر اذهان مخالفان چیره شده بود که گوش شنوایی برای سخنان کارشناسی پیدا نميشد. حاصلاين وضع آن شد که گذار اقتصادیايران به سمت اقتصاد آزاد به شکل غیرعادی طولانی شود، اين در حالی است که کشورهای بلوک شرق سریعتر ازايران توانستند از وضعیت سوسیالیسم کامل به اقتصاد بازار کامل تبدیل شوند، ولی ما هنوز در خم اصلاح قیمت بنزین هستیم! بازی روزگار طوری جریان یافت که دقیقا همان کسانی که با شعارهای مخالفت با سیاستهای اصلاح ساختار و توصیههای بانک جهانی بر کرسیهای تصمیمگیری و سیاستگذاری نشستند، امروز مدافع اجرای اين سیاستها شوند.اين چرخش مواضع به چه دلیل است؟ دو تبیین رایج برای اين قضیه وجود دارد. یک تبیین آن است که سیاستهای اصلاح ساختار، معمولا سیاستهای دلپسند و جذابی از سوی عامه مردم نیست و به تعبیر آنتونیداونز، سیاستمداران نیز شاخکهای سیاسی شان را به کار مياندازند كه ببینند مردم چه چیزی ميخواهند تا آنها نیز همان شعار را در پیش گیرند و بر سر کارآيند. تبیین دیگر اين است که سیاستمداران (خصوصا از نوعايرانی) تا وقتی بر سر کار نیستند و در موضع اپوزیسیون نشستهاند، اصلا با عدد و رقم سروکاري ندارند و واقعیت محدود بودن منابع را درک نميکنند؛ اما وقتی بر سر کار آمدند، با گوشت و پوستشان محدودیتها و کمیابیها را درک ميکنند و به تعبیر دکتر مسعود نیلی چوب ادب بودجه نهایتا همه را ادب ميکند. حال آيا اين وضعیت مختصايران است؟ آيا تنها درايران شاهد چنین وضعی هستیم؟ اگر به ادبیات توسعه و خصوصا اقتصاد سیاسی توسعه نگاهی بیفکنیم، مشاهده ميکنیم که اينگونه نیست. كشورهايي که امروزه سیاست خارجی ما به سمت نزدیک شدن با آنها است، یعنی آمریکای لاتین، اقتصادهایی هستند که تجربیاتی مشابه ما دارند که در ادامه به اختصار، برخی از آنها را مرور ميکنیم. ابتدا به کشور آرژانتین نگاه کنیم. جریان موسوم به رادیکال در آرژانتین از دسامبر 1983 بر سر کار بودند و منافع طبقه متوسط را نمایندگی ميکردند. در مقابل، حزب مخالف پرون قرار داشت که مواضع آن همواره چپتر از مواضع حزب رادیکال قلمداد ميشد. در انتخابات سال 1989 کارلوس منم که بهايجاد کسری بودجه و افزایش شغلهای دولتی در استان تحت مسوولیت خود مشهور بود به ریاست جمهوری رسید. شعار وی شعاری مبهم بود؛ انقلاب تولیدی و افزایش دستمزدها. در مقابل حزب رادیکال شعارهايی کاملا شفاف و روشن در مورد ضرورت اجرای سیاستهای اصلاح ساختار نظیر انضباط بودجهاي، خصوصی سازی و اصلاحات معطوف به بازارگراتر شدن اقتصاد در پیش گرفته بود. منم در انتخابات مذکور به یک پیروزی قاطع دست یافت. اين در حالی بود که تورم دراين کشور شدت یافت و از کنترل خارج شد. منم همین که بر سر کار آمد، طرح اصلاحات ساختاری اقتصاد و انضباط بودجه را مطرح کرد، اين در حالی بود که اين سیاستها با وعدههای انتخاباتی وی کاملا مغایر بود. جالبتر اينکه، اکثر نظرسنجیها نشان داد که محبوبیت وی در میان رایدهندگانش با وجود اين اقدامات، اصلا کاهش نیافت و در سال 1995 در وسط رکودی که به دلیل شوکهای اصلاحیايجاد شده بود، مجددا انتخاب شد! در پرو، فوجیموری با حمایت چپها و پوپولیستها انتخاب شد و همانند منم رييس جمهوری «همانند شما» (president like you) قلمداد ميشد در حالی که رقیبش فردی مطلوب نهادهای بينالمللی، چون صندوق بينالمللی پول یا از قشر اشراف تصور ميشد. با اين حال، وی پس از انتخاب، سیاستهای اقتصادی سختی را به اجرا گذاشت و توانست تورم را از رقميبالای 1000درصد در سال 1990 به 57درصد در سال 1992 کاهش دهد. وی بنگاههای دولتی بزرگی را خصوصی کرد و اعتبار بينالمللی کشور را از حیث اقتصاد برگرداند. به رغماينکه وی کنگره را تعطیل کرد، اما بازهم محبوب ماند و پس از تغییر قانون اساسی که به وی اجازه انتخاب مجدد را ميداد، باز در انتخابات پیروز شد. در بولیوی ویکتور پاز استنسورو رهبر یکی از جنبشهای انقلابی که دارای مواضع سوسیالیستی بود، اصلاحات کاملا لیبرالی را در سال 1985 به اجرا گذارد، در حالی که وی در دوره قبلی خود، سیاستهای هزینهزای انبساطی را در پیش گرفته بود که تورم را دراين کشور تشدید کرد. وی نیز همانند منم توانست بر مخالفت اتحادیههای تجاری غالب آيد و خود را نماینده کارگران قلمداد کند. در همه اين وقایع، یک الگوی جالب به چشم ميخورد و آن اين است که اين احزاب و سیاستمداران چپگرا هستند که نهایتا سیاستهای لیبرالی اقتصادی را به اجرا در ميآورند نه احزاب و سیاست مداران راست! به نظر شما غیر از دو تبیین گفته شده، تبیین دیگری را نميتوان برای اين مساله ارائه کرد؟
|