|
تعداد مشاهده : 266 بار
کد خبر :
DEN-
186180
تاريخ
چاپ :
پنجشنبه 12 آذر 1388
|
روايت مهدي اخوان لنگرودي از همكاري با يغمايي :
گل يخ شعر نسلها شد
مجادله شعري، بحث و «بزنبزنهاي فكري» با آن ظهرهاي دوشنبه «كافه فيروز» و رييس رييس گويان «جلال آل احمد» كه او هم وارد جمع تمام بچههاي كافه فيروز ميشد.

|
بحثها، نظرها و خبرهاي روز كه نقطه ثقلش آن جا بود. شبهاي «كافه نادري» و «كافه فيروز» كه هيچ فاصلهاي در آنها ايجاد نميشد و سر شب همه يكديگر را در آنجا ميديديم و شعرهايمان را براي هم ميخوانديم. بيآنكه حتي يك شب كسي غيبتي داشته باشد و اگر يكيمان دو سه روز غيبت ميكرد، ميدانستيم گرفتار ساواك شده است و مبتلا به «سين، جيم» پس دادن. خلاصه كارمان به جايي ميرسيد كه هر كدام سعي ميكرديم به افعي شدن نزديك شويم و لمس كردن طلسم ادبيات واقعي معاصر، هر كسي به شكلي سعي ميكرد در نوگرايي و تازهگرايي در ادبيات واقعي معاصر، از ديگري جلوتر بيافتد. حتي بودند كساني كه از روال و طرز شعر نيمايي پناه به قالب غزل بردند و غزلهاي زيباييشان پهلو به شعرهاي خوب نو و معاصر ميزد. نمونهاش «حسين منزوي» با غزلهاي طرفه و تازهاش، كه هنوز هم چند بيتي از آن غزلها در ذهنم هست كه ميگفت: حماسهاي است كه ميآيد اين صدا از كيست صداي كيست اگر اين صدا، صداي تو نيست تو از معابد مشرق زمين عظيمتري شكوه چشم تو و بهشت من تماشايي است كه در آن روز و روزگاران زمزمه دوستان شده بود و دل سوختهگاني چون اصغر واقدي، عمران صلاحي و علي باباچاهي كه شعرهايشان زمزمهگر «گوشهنشينان» فيروز بود. نمونهاش شروع شعر معروف باباچاهي است كه ميگويد: «من از آبشخور غوكان بد آواز ميآيم جهان در زير پاي ماست...» يا اصغر واقدي: به ما اجازه ندادند كه شعر عاشقانه بگوييم. روزگار اين چنين ميگذشت و ما پير اين لحظهها ميشديم كه برخورد در دانشگاه با «كورش يغمايي» و «هومان داريوش» (برادر هژير داريوش كارگردان معروف سينماي ايران) كه هر سه در يك كلاس درسهاي «جامعهشناسي» را بلغور ميكرديم و هر كداممان به زمزمهاي از هنر، دل خوش. «هومان» پيانو ميزد، كورش گيتار؛ كه ناگهان سهتايي تصميم به ساختن شعري و آهنگي و ترانهاي گرفتيم. تابستان داغ بود. از پلههاي «دانشگاه ملي» سابق به سوي كلاس ميرفتم. به ناگهان چشمهاي سياه زغاليني را به ياد آوردم كه ستاره اشكها از تاريكي مژههايش ميپريد، يادآوري آن چشمها مرا روي همان پلهها نشاند. براي خودم «غريبي» كردم. ترانه «گليخ» در همان ثانيهها و دقيقههاي بسيار كوتاه تمام درونم را گرفته بود كه با اين بيتها شروع شد «غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه كرده، شب تو موهاي سياهت خونه كرده، دو تا چشمون سياهت، مث شبهاي منه، چه بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه گل يخ توي دلم، جوونه كرده...» و آهنگ «گليخ» با يك سال كاركردن متداوم به پايان رسيد. كورش آهنگش را ساخته بود و دنبال خواننده ميگشت. گفتم عزيزم، خودت بخوان. اين شعر مال اين مردم است، «درد مشتركي» است كه همه ما را ميآزارد. اين مردم صدايي نميخواهند كه «فلك الافلاكي» باشد. زمزمه دروني عشق را ميخواهند كه چونان آيينهاي رو در روي آنان باشد... اين شعر، «تنهايي» است كه با زهر تلخ مرگ قاطي شده است. روزگار ما اين شعر را ميخواهد. تصوير انساني در هزارتوهاي انزوا... مگر «كارل سندبرگ» Carl Sandburg شاعر بزرگ دنيا آوازخوان بزرگي است؟ اما شعرهايش را با گيتارش در كوچهها و خيابانها براي آدمهاي سرزمينش زمزمه ميكند و سنتش تاثيرگذار بر خيليها است، حتي «نروداي» بزرگ آرزوي آن را داشت كه كاش شعرهايش را مانند «كارل سندبرگ» براي مردمش در خيابانها آواز ميخواند. بگذار پرندههاي خفته در كلماتت از سرانگشتهايت به طرف آسمانها بروند و چنين شد. شعر «گل يخ» با آن صداي آرامبخش. «كوروش يغمايي» سراغ آسمانها را گرفت و هر ايراني آن را زمزمه كرد و هنوز سي و سه چهار سال كه از آن روزگار ميگذرد زير هر آسمان وقتي آهنگ «گل يخ» پخش ميشود، اگر در زير آن آسمان ايرانياي وجود داشته باشد، اين بغض، يا بهتر بگويم اين بنبست بزرگ آدمي را آواز ميدهد و غم سترگ انسان در تمامي وجودش شعله ميكشد... من اگر هنوز هم بخواهم به سراغش بروم، عشق، ستاره و تكهاي از آسمان آبي را با يادش به «خانه» ميبرم، چرا كه با اين شعر و خواندن دوباره عشق، ستارههاي آن چشمها را به ياد ميآورم كه مثل باران ميباريد. چه ثانيههايي كه دامنش پشتوانه عظيم عشق بود... ياد «منوچهر آتشي» بزرگ ميافتم در آن روزگاران دور، در آن فضاي مه گرفته «كافه فيروز» كه به آرامي گوشزدم ميكرد: «مهدي يك شاعر حتي يك شعر خوب داشته باشد كافي است تا هزاران شعر بد و متوسط ...» خلاصه شعر «گل يخ» شعر نسلها شد. حتي نسل امروز با شنيدن آن به تمامي آن را زمزمه ميكنند، گويي ما همه در «امروز» متولد شدهايم و همه با يك زبان سخن ميگوييم. منبع:ببار اينجا بردلم؛نشر فرهنگ ايليا،1384
|