«فیلیپ کاتلر» بدون تردید مطرحترین چهره آکادمیک فعلی دنيا در حوزه مدیریت بازاريابی (Marketing Management) محسوب میشود. «کاتلر» با تالیف چندین متن درسی معتبر در زمینه دانش بازاريابی، جزو مشهورترین و معتبرترین نامها برای اکثریت قاطع از دانشجويان مدیریت و اقتصاد در سراسر دنيا به حساب ميآید.
کاتلر علاوه بر تالیف کتابها و مقالات متعدد در حوزههای مرسوم بازاريابی (بازاريابی اقتصادی)، مباحثی را نیز در زمینه یک مفهوم متناظر و خلاقانه، یعنی «بازاريابی اجتماعی» مطرح نموده است. همانطور که در «بازاريابی اقتصادی»، هدف اصلی به کارگیری چارچوبهای تحلیلی علمی برای دستيابی به سود اقتصادی هر چه بیشتر میباشد، در «بازاريابی اجتماعی» نیز دستيابی به منافع اجتماعی هر چه بیشتر مد نظر قرار دارد؛ بنابراین «بازاريابی اجتماعی»، به تجزیه و تحلیل علمی برای افزایش بهرهوری فعالیتهای مختلف اجتماعی میپردازد؛ ضمن آنکه تمرکز ویژه آن بر فعالیتهای گروههای خیریه با هدف کمک به فقرا میباشد.
نقطه اوج طرح ایده بازاريابی اجتماعی (Social Marketing) توسط «کاتلر»، به نگارش کتابی در این زمینه در سال 2009 مربوط میشود؛ کتابی به نام «رهایی از تله فقر»که ششمین قسمت از ترجمه آن در پیش روی خوانندگان محترم روزنامه دنيای اقتصاد قرار گرفته و قسمتهای بعدی آن نیز به صورت هفتگی (در روزهای چهارشنبه هر هفته) در صفحه اندیشه روزنامه دنيای اقتصاد منتشر خواهد شد. ضمنا عنوان اصلی انگلیسی کتاب مذکور عبارت است از:
Up & Out of poverty; The social marketing solution
گروه مترجم این کتاب، امید فراوان دارند که انشاء... ترجمه کتابهایی از این دست بتواند در درجه اول ایدههایی جدید در راستای افزایش بهرهوری گروههای خیریه ایرانی فراهم ساخته و در درجه بعد مورد استفاده مدیران اجرایی کشور واقع شود:
«هنگام طلوع آفتاب پسر جوانی در کنار ساحل قدم میزد که متوجه مرد مسنتری شد. مرد مسن ستارههای دريایی روی ساحل را برمیداشت و آنها را به دريا پرتاب میکرد.
وقتی به مرد رسید پرسید چرا این کار را میکند. مرد مسنتر توضیح داد که ستارههای دريایی گیر افتاده در ساحل زیر تابش آفتاب صبح خواهند مرد.
پسر گفت: ولی ساحل مایلها طول دارد و میلیونها ستاره دريایی وجود دارد. تو چگونه بین آنها فرق میگذاری؟ مرد سالخورده به ستاره دريایی که در دستش بود نگاهی کرد. در حالی که آن را با احتياط به دريا پرتاب میکرد، گفت: من برای این ستاره دريایی تفاوت قائلم.»
اقتباس شده از کتاب «رهاکننده ستاره دريایی» اثر [1] «لورن ایسلی»
تعیین اولویتها برای انتخاب «بازار هدف»، اگر کار مشقتباری نباشد، لااقل کار سختی است. مخصوصا اگر این انتخاب مربوط به مقوله فقر باشد. مانند ستارههای دريایی، چه اتفاقی برای کسی که انتخابش نمیکنید، خواهد افتاد؟ در جایی که تنها تعداد کمی برای بهبود انتخاب شده و بقیه رها میشوند، چطور ممکن است رضایت بوجود آید؟ اما تجربه حاصل از برنامههای مختلف کمک به فقرا، به خوبی به ما ميآموزد که هرگز نمیتوانیم به همه فقرا کمک کنیم. در گذشته کلیه افرادی که تصمیم گرفتهاند به همه فقرا کمک کنند يا جامعه هدف مورد نظرشان را بسيار بزرگتر از ظرفیت امکانات و تواناییهای خود انتخاب کردهاند، سرانجام شکست خوردهاند و در بسياری از موارد حتی یک فقیر را هم نتوانستهاند از فقر نجات دهند؛ بنابراین توجه به این مساله بسيار ضروري است که همواره مجبوریم با توجه به محدوده امکانات خود، جامعه هدفی را انتخاب کنیم که قادر باشیم به آنها کمکرسانی کنیم.
به نظر ما واقعیت این است که سازمانهای مختلف خیریه، برای پروژههای خیریه خود، دست به شناسایی و انتخاب اولویتهای بازار هدف (يا جامعه هدف) میزنند و میکوشند تا زیرمجموعه مشخصی از جامعه فقیران را به عنوان بازار هدف خود انتخاب نموده و تلاشهای خود را برای بهبود شرایط اعضای زیرمجموعه مذکور متمرکز سازند. چیزی که اغلب برای موفقیت در این انتخاب در دست نیست، مدلهای تحلیل با پایههای محکم علمی است. رویکرد انتخاب اولویتها نه تنها باعث میشود شما و دیگران احساس بهتری داشته باشید، بلکه قول میدهیم بهترین رویکرد برای بهترین حرکت ممکن جهت خروج از فقر باشد. همچنین این رویکرد اطمینان کافی را به شما خواهد داد که بیشترین نتیجه مثبت را در ازای یک سرمایهگذاری ثابت خواهید داشت.
در این مرحله از برنامهریزی و پس از طی شدن مراحل توضیحدادهشده در فصل قبل، شما زیرگروههای مختلفی از فقیران را برای متمرکز کردن تلاشهایتان شناسایی کردهاید. اکنون زمان اولویتبندی در ميان این زیرگروهها است. این اولویتبندی ممکن است به انتخاب یک يا دو گروه جهت تخصیص بودجه و منابع منجر شود. در این فصل مدلهای متعددی را جهت ارزيابی بازارهای هدف بالقوه، ارائه میکنیم؛ مدلهایی که میتوانند شما را در ایجاد این اولویتبندی ياری کنند. برای فهم بهتر این مدلها، از مثالهایی در مورد برنامههای خیریه مرتبط با افراد بیخانمان1 استفاده میکنیم. ابتدا با یک مثال کاربردی (Case story) از بنياد خیریه «بیل و ملیندا گیتس» شروع خواهیم کرد که نياز به اولویتبندی و موفقیت به وسیله آن را نشان خواهد داد:
خانوادههای سالم:
پروژه رسیدگی به افراد بیخانمان در ايالت واشنگتن؛ اجراکننده: بنياد خیریه «بیل و ملیندا گیتس»
«من تمام زندگی خود را در اینجا (سياتل) گذراندهام. جای بسی شرمساری است که بدانید مادران بسياری در منطقه ما هنگام خواب، بچههای خود را روی صندلی عقب اتومبیلشان میخوابانند. شهر ما به خاطر موفقیتهای سياتلیها به خود میبالد. کامپیوترهای خانگی ما کاملا استاندارد است. ما کاری کردهایم که هر کتابی از سراسر دنيا تنها با یک کلیک در دسترس باشد. همچنین ما میتوانیم شما را وسوسه کنیم که 4 دلار برای یک فنجان قهوه بپردازید، اما چیزی که ما انجام ندادهایم فراهم کردن سرپناه حداقلی برای برخی خانوادهها است. و این مساله مایه شرمساری فراوان است.» [2]
ویليام اچ. گیتس: کنفرانس ملی مبارزه با بیخانمانی خانواده، 7 فوریه 2007
سازمان «بیل و ملیندا گیتس» به خاطر تلاشهایش در آموزش و سلامت جهانی شهرت دارد، اما پروژهای که در سال 2000 آغاز شد، تلاشی بود در مقياس خیلی کوچکتر با هدف نجات کودکانی که در اتومبیلها يا خيابانها رشد میکنند، بهوسیله کمک به والدین آنها در تهیه خانههای پایدار و خودکفایی در تهیه سرپناه مناسب زندگی. در اینجا تلاش میکنیم توضیح دهیم که بنياد خیریه مذکور به این گروه بیخانمان اولویت میدهد، چه استراتژیهایی را برای حرکت دادن این گروه به سمت تملک خانههای واقعی به کار میبندد و چهطور آنها را پياده میکند.
شرایط حاکم بر بخشهای بیخانمان
هر شب در ايالاتمتحده تقریبا 540 هزار نفر بیخانمان و بدون سرپناه هستند. در ايالت واشنگتن به تنهایی، در یک شب در ژانویه 2007، در حدود 22045 نفر بیخانمان محسوب شدهاند. تعداد کل بیخانمانهای این ايالت در کل سال بین 40 هزار تا 50 هزار نفر و حتی بیشتر برآورد میشود.[3] با استفاده از سیستمهای شمارشی استاندارد که در این ايالت به کار میرود، ما اطلاعات بیشتری راجع به بازار خانه و زیرمجموعههای آن در اختيار داریم (به جدول 1 نگاه کنید).
بسياری از مردم شگفتزده میشوند وقتی بدانند که تقریبا نیمی (46 درصد) از افراد بیخانمان را خانوادههای دارای فرزند تشکیل میدهند (جدول را نگاه کنید). اگر چه اکثر این خانوادهها در هر لحظه دارای پناهگاههای اورژانسی يا موقتی هستند، اما بیش از 1000 نفر از افراد موجود در این خانوادهها اصلا سرپناهی ندارند.
اولویتدهی به زیرمجموعه «افراد بیخانمان دارای فرزند»
سایز بزرگ مردم بیخانمان و این واقعیت که خانوادههای دارای فرزند بیشترین رشد را در بین مردم بیخانمان دارند، توجه بنياد خیریه «بیل و ملیندا گیتس» را در سال 2000 به طور کامل به خود معطوف کرد. همچنین توجه به برخی فاکتورهای دیگر، این الزام را تثبیت کرد. در نظر بگیرید فرزندانی که به طور دائم در جستوجوی سرپناه هستند، به احتمال زياد از روند تحصیل عقب خواهند ماند و اینکه آنها برای ساختن یک شبکه اجتماعی پایدار که برای تعالی آنها لازم است، تا به جوانهای مطمئن و قابل اطمینان تبدیل شوند، دائما در تنش هستند.
والد يا والدین این خانوادهها با چالشهای بیشتری روبهرو هستند. آنها باید همزمان هم کار کنند و هم از فرزندان خود مراقبت کنند و تلاش کنند که خانواده را در کنار هم نگه دارند. هنگامی که ریسک از هم پاشیدن این خانوادهها و اینکه پس از آن فرزندان باید توسط پرستار نگهداری شوند، لحاظ کنید، خواهید دید که اثر منفی اجتماعی این قضیه حتی شدیدتر هم هست.
اهداف کمی اهداف کیفی و استراتژیها
در مرحله بعد، مدیران محلی بنياد خیریه «بیل و میلندا گیتس»،
برای تعیین نحوه کمک خود به خانوادههای بیخانمان دارای فرزند، به مطالعه يافتههای پژوهشهای ملی در مورد افراد بیخانمان پرداختند. سپس افرادی مامور شدند تا به ميان افراد بیخانمان دارای فرزند رفته و با تعداد قابلتوجهی از آنان از نزدیک صحبت کنند. آنها از دو واقعیت کلیدی آگاه شدند: یکی اینکه بسياری از خانوادهها در ايالت واشنگتن در تهیه خانهای با حداقل امکانات نیز ناتواناند و دیگری اینکه آنها برای رسیدن به یک پایداری واقعی در زندگیشان و مهمتر از آن برای حرکت به سمت خودکفایی، علاوه بر نياز به وجود یک سقف در بالای سرشان، به طیفی از خدمات حمایتی مرتبط با هم نيازمندند.
بنياد «بیل و ملیندا گیتس»، با کمک دولت محلی و شهرداری ناحیه «پیوجیت ساند» (Puget Sound)
در ايالت واشنگتن، پروژه «خانوادههای سالم» (Sound Families Initiative) را در سال 2000، با هدف نسبتا بلندپروازانه سه برابر کردن خانههای سيار با خدمات حمایتی، برای خانوادههای بیخانمان، در سه منطقه «پيارس» (Pierce)، «کینگ» (King) و «اسناهومیش» (Snohomish) (سه منطقه پر جمعیت در قسمت غربی واشنگتن) شروع کرد. این پروژه در ابتدا با بودجهای 40 میلیون دلاری آغاز شد و طی هفت سال بعد از شروع پروژه، نهادهای مختلف خصوصی و دولتی بیش از 200 میلیون دلار به این پروژه کمک نمودند. هدف، ساخت 1500 واحد خانههای سيار با خدمات کامل بود که در صورت تحقق چنین هدفی، تعداد این نوع خانهها در ناحیه «پیوجیتساند»
3 برابر میشد.
برای اجرای این پروژه، در یک فراخوان عمومی از گروههای خیریه کوچک و متوسط خواسته شد تا طرحهای خود برای ساخت خانههای سيار را ارائه نمایند. طرحهای پیشنهادی در یک فرآیند رقابتی مورد بررسی قرار گرفته و پس از بررسی جزئيات طرحها، کمکهای مالی به طرحهایی تعلق میگرفت که راهحلهای بلندمدت مناسبتری برای کاهش مشکل بیخانمانی ارائه میکردند. همچنین با توجه به آنکه خودکفایی خانوارهای بیخانمان جزو اهداف این پروژه محسوب میشد، طرحهایی که ساخت خانههای سيار را در کنار ارائه خدمات اجتماعی دنبال میکردند، کمک مالی بیشتری را دريافت مینمودند تا به این ترتیب به خانوادههای بیخانمان در زمینه کاهش شانس برگشت به بیخانمانی کمک شود.
گروههای خیریه داوطلب برای دريافت این کمکهای مالی، بايد در صورت درخواست مدیران پروژه (مدیران محلی بنياد خیریه بیل و ملیندا گیتس)، در هر زمان گزارش کار دقیق فعالیتهای خود را به آنان ارائه میکردند.
موفقیت این پروژه، مفهوم جدیدی را تحت عنوان «خانههای غنی از خدمات»
(service-enriched housing) در زمینه فعالیتهای خیریه مرتبط با بیخانمانی به وجود آورد؛ مفهومی که در واقع خانههای سيار را با «خدمات اجتماعی» تلفیق میکند. حاصل این تلفیق، در حرکت به سمت خودکفایی و کاهش احتمال برگشت به بیخانمانی نمودار ميشود. همچنین در چارچوب پروژه فوق، خانوادههای بیخانمان میتوانند به مدت دو سال از سرپناهی مختصر به همراه مجموعهای از خدمات اجتماعی استفاده نمایند؛ خدماتی اجتماعی که آنها را برای یک آینده خودکفا و رهایی پایدار از بیخانمانی آماده خواهد کرد. این خدمات همانهایی هستند که نبودشان از علل بیخانمانی است.
به منظور تلفیق بسته خدمات اجتماعی با فرآیند خانهسازی، هر گروه از خانوادههای بیخانمان به یک پشتیبان (Case manager) متصل میشدند. این پشتیبان به آنها کمک میکرد به طیف وسیعی از خدمات برطرفکننده نيازهایی خاص، دسترسی داشته باشند. نيازهایی مانند مشاورههای روانشناسی و خانواده، درمان اعتياد به الکل و دارو، یک برنامه آموزش GED (دیپلم عمومی)، آموزش برخی مهارتهای شغلی، کمک برای يافتن شغل و همچنین خدماتی برای نگهداری و آموزش کودکان.
موفقیت در این پروژه وابسته به همکاری تنگاتنگ ميان سازندگان انتفاعی و غیرانتفاعی خانه، ارائهدهندگان خدمات اجتماعی و نیز گروههای خیریه کوچک و متوسطی بود که وظیفه مدیریت تلفیق خانهسازی با خدمات اجتماعی را بر عهده گرفته بودند. کمک هزینهها به سازمانهای غیرانتفاعی نظیر YWGAS که در سطوح مختلفی با نهادهای دولتی کار میکردند، اعطا شد. این همکاریها بهوسیله بودجههایی مانند مالياتهای ايالتی، کمکهای مالی خانهسازی و به طور پراکنده بودجههای فدرال، ايالتی و ناحیهای، صورت میگرفت (به تصویر 1 نگاه کنید).
نتایج طرح
در دسامبر 2007، موسسه «کودکان و خانوادههای شمال غرب» در دانشکده «جامعهشناسی» دانشگاه واشنگتن، برآوردی از نتایج پروژه خانوادههای سالم را در قالب یک گزارش به سازمان بیل و ملیندا گیتس ارائه کرد. این گزارش امکان مشاهده دقیقتر زندگی خانوادهها، قبل و بعد از دريافت خانههای حمایتیشان، فراهم کرد. این گزارش بيان میکرد که تا سال 2007 برای ساخت 1445 واحد مسکونی هزینه شد که این تعداد 1500 خانواده را که بیش از 2700 کودک داشتند، بهطور متوسط بیش از 12 ماه در خود جای دادند (به تصاویر2 و3 نگاه کنید). در ادامه گزارش مذکور خصوصيات جمعیتشناختی افراد مذکور شرح داده شده است[6] :
- 85 درصد از کودکان توسط یک فرد تنها، سرپرستی میشدند- اکثرا توسط یک مادر تنها.
- نیمی از خانوادهها یک فرزند داشتند. یک چهارم آنها دو فرزند و یک چهارم باقیمانده سه فرزند يا بیشتر داشتند.
- متوسط سن سرپرست اصلی خانواده در این خانوادهها 31 سال و متوسط سن کودکان 6 و نیم سال بود.
- نیمی از سرپرستان اصلی، سفید پوست دارای اصلیت آمریکای لاتینی، یک چهارم آنها آفریقایی - آمریکایی و حدود یک چهارم نیز اسپانيایی/آمریکای لاتین، هندی-آمریکایی، آسيایی - آمریکایی، اهل هاوایی يا چند نژادی بودند.
- 70 درصد از سرپرستان اصلی خانوادهها، قبل از ورود به طرح حداقل دیپلم دبیرستان داشتند.
- 64 درصد از خانوادهها قبلا برای 4 بار يا بیشتر بیخانمان بودهاند.
- 44 درصد از آنها از طریق خانههای اورژانسی و 30 درصد هم از طریق خانههای بستگان يا دوستان خود به طرح وارد شدند.
- بسياری از عوامل تشدیدکننده بیخانمانی توسط مدیران طرح گزارش شد. عواملی از قبیل کمبود خانههای ارزانقیمت، ناکافی بودن بودجه امرارمعاش، کم بودن درآمد و خشونتهای خانوادگی.
قابل اهمیت است بدانید که 68 درصد خانوادههایی که تحت پوشش این طرح، به طور متوسط پس از 13 ماه استفاده از خدمات ارائهشده در این طرح، وارد خانههای دائمی شدند. این عدد برای خانوادههایی که به طور کامل مراحل مرتبط با بسته خدمات اجتماعی ارائهشده در این طرح را پشت سر گذاشتند، بسيار بیشتر است (89 درصد). بخش عمدهای از آنها قادر بودند خانههای دائمیشان را برای همیشه حفظ کنند. خبر خوب دیگر اینکه تعداد افراد شاغل تمام وقت در ميان این خانوادهها، نسبت به ابتدای طرح سه برابر شد[7] .
هيات قانونگذاری ايالت واشنگتن تحتتاثیر نتایج کلی طرح «خانوادههای سالم»، صندوق خانوادههای واشنگتن را در سال 2004 که اولین مورد در نوع خود بود، تاسیس کرد. این صندوق برای تامین مالی دراز مدت
ساخت «خانههای غنی از خدمات اجتماعی»
(خانههای سياری که به ساکنان آن مجموعهای از خدمات اجتماعی ارائه میشد) در سراسر ايالت کار میکرد. به عنوان مثال در سال 2008، حدودا 3/9 میلیون دلار برای ساخت 389 واحد از خانههای غنی از خدمات در سراسر ايالت اختصاص پیدا کرد.
مدلهایی
برای ارزيابی زیرمجموعههای بازار
در ادامه این فصل، پنج مدل برای ارزيابی و اولویتبندی زیرمجموعههای بازار فقر
(Poverty market segments) توضیح داده میشوند. ابتدا با مدلی که تنها از یک فاکتور تحلیلی استفاده میکند، آغاز کرده، سپس با تشریح مدلهایی که از چند فاکتور برای تصمیمگیری بهره میبرند، ادامه خواهیم داد. این پنج مدل عبارتند از:
1- استـــفاده از مـــــدل «سطوح فقــــر»
(levels of poverty)
2- استفاده از مدل «سیستم ارزيابی خدمات پزشکی» (triage model)
3- استفاده از مدل «مراحل تغییر» (stages-of-change model)
4- استفاده از مدل «فاکتورهای چندگانه» (multiple factors)
5- استفاده از مدل «نگاشت فقر» (poverty mapping)
در ادامه به تشریح هر یک از مدلهای فوق میپردازیم، ضمن آنکه در بخش انتهایی فصل، ملاحظات لازم برای انتخاب یکی از مدلهای فوق تشریح ميشود:
استفاده از مدل «سطح فقر»
این مدل ظاهرا ساده، تنها از یک معيار برای ارزيابی و انتخاب اولویتهای زیرمجموعههای مختلف بازار فقر استفاده میکند، یعنی معيار «سطح فقر». به این ترتیب سطوح فقر در هر یک از زیرمجموعهها (Segments) که در فرآیند «زیرمجموعهبندی بازار» (Segmentation) به دست آمدهاند، برآورد و لحاظ میشود. به عنوان مثال برای خانوادههای بیخانمان در یک ايالت، این مدل به طور فرضی در قالب یک جدول (جدول3) به کار رفته است. تهیه چنین دادههایی برای سازمانی مانند سازمان بیل و ملیندا گیتس، میتواند در اولویتبندی زیرمجموعههای بازار برای تعریف پروژههای بعدی، مفید واقع شود. طبیعتا مکانیزم متفاوتی برای کمک به افراد دارای سطوح مختلف فقر مورد نياز است و شما میتوانید تفاوت ميان کمک کردن به یک مادر تنها که در فقر مطلق به سر میبرد را با کمک کردن به پدر و مادری که خارج از فقر بوده و صرفا در مقابل فقر آسیبپذیر هستند، درک کنید.
با توجه به جدول فرضی3، مدیران یک پروژه فقرزدایی، جهت انتخاب اولویتهای هدف براساس تعداد و اثرات بالقوه بلندمدت، ممکن است تصمیم بگیرند روی زیرمجموعه نسبتا بزرگ متشکل از 4000 خانواده که مستعد ورود به فقر هستند، به عنوان بازار هدف اصلی تمرکز کنند. در صورت انتخاب چنین زیرمجموعه بزرگی از بازار، با توجه به توضیحات ارائهشده در فصل پیش، ممکن است به تحلیل بیشتر جهت شکستن این زیرمجموعه به چند زیرمجموعه کوچکتر و دارای همگنی بیشتر نياز داشته باشیم (مانند والدینی که زبان غیر انگلیسی دارند).
استفاده از مدل
«سیستم ارزيابی خدمات پزشکی»
همانطور که از نام این مدل مشخص است، در چارچوب این مدل برای ارزيابی «زیرمجموعه»های مختلف بازار فقر، از یک مدل پزشکی براساس پارامترهای زیر استفاده میشود:
* تعداد و درصد افراد فقیر موجود در هر «زیرمجموعه».
* تعداد و درصد افرادی از «زیرمجموعه» که مستعد خروج از چرخه فقر هستند و با اختصاص امکانات ناچیز، میتوان در مدت کوتاهی آنها را از فقر نجات داد.
* مقدار احتمال اینکه «زیرمجموعه» مورد نظر، بر اثر برنامه فقرزدایی مناسب، به کلی از فقر خارج شود.
برای نشان دادن چگونگی استفاده از این مدل، به تشریح شرایط 2 «زیرمجموعه» بالقوه برای برنامه فقرزدایی میپردازیم و سپس مدل مذکور را برای انتخاب گروه هدف از ميان دو زیرمجموعه مذکور به کار میگیریم. اولین زیرمجموعه به «فقرای زبالهگرد» در فیلیپین مربوط میشود و دومین زیرمجموعه شامل فقرای ماهیگیری است که در روستاهای
ساحلی ساکنند:
زیرمجموعه شماره 1: فقرای زبالهگرد
اگرچه تصور آن برای اغلب ما بسيار سخت است، ولی روزانه هزاران نفر در حومه «مانیل» (پایتخت فیلیپین)، از راه زیر و رو کردن کوه 30 متری زباله به امرار معاش میپردازند. این کوه زباله بزرگترین محل جمعآوری زباله در حومه شهر مانیل بوده و در زبان محلی به طعنه به آن «پاياتاس» گفته میشود (پاياتاس در زبان محلی به معنای «سرزمین موعود» است). همه روزه قبل از طلوع آفتاب، صدها تن از ساکنین محلات پرجمعیت و کثیف شهر به سمت دروازههای پاياتاس حرکت میکنند. تیمهایی از سپورها در حالی که چراغ سر و سبدهای حصیری به همراه دارند، در زبالههای تازه تخلیه شده، به دنبال اقلامی که بتوان آنها را دوباره به کار گرفت يا آنها را بازيافت کرد، میگردند و از طرق فروش این اقلام، به گذران زندگی میپردازند (به تصویر 3 نگاه کنید).
هزاران نفر از جمله کودکان، سبدهای زباله را دستهبندی کرده و آنها را به محلههای خود میبرند (به تصویر 4 نگاه کنید). دستههای با ارزش زبالهها عبارتند از: اسفنجهایی که پس از شستوشو خشک شده و برای ساختن تشک به هم چسبانده میشوند، کوله پشتیهای دست دومی که شسته و تعمیر میشوند و در نواحی فقیرتر مانیل به فروش میرسند و کاغذهایی که خشک شده و به کارخانههای بازيافت کاغذ فروخته میشوند. این مردم، فقیر هستند، ولی در کنار یکدیگرند. امید آنها این است که با به کار گرفتن تمام اعضای خانواده (حتی کودکان 4 ساله)، هر کدام بتوانند روزی 2 دلار به دست آورده و به این ترتیب شکم خود را سیر نگه دارند [8]
مطالعهای توسط بانک توسعه آسيا در سال 2005، تعداد شهروندان فیلیپینی که معیشت آنها به طریقی به 500 تن زباله خانگی روزانه وابسته است را، 150هزار نفر برآورد کرده است. بر اساس همین مطالعه، هماکنون کمتر از 10 درصد از زبالههای شهری فیلیپین به طریق رسمی بازيافت شده و مابقی عمدتا توسط افراد «زبالهگرد» و با راندمان بسيار پایین، بازيافت میشوند. بسياری از مقامات فیلیپین، بارها دغدغه خود در مورد مساله سلامتی این فقرای زبالهگرد را بيان کردهاند، اما تا به امروز هیچ مدیریت جامعی برای حل بهتر مساله زبالههای شهری ارائه نشده است[9] .
زیرمجموعه شماره 2: ماهیگیران روستاهای ساحلی
ماهیگیران و خانوادههای آنها در بخشهای ساحلی، از جمله فقیرترین مردم جامعه فیلیپین محسوب میشوند. فاکتورهای متعددی زندگی آنها را تهدید میکند، از جمله صید بیرویه، صید مخرب و آلودگی بهوجود آمده از تخلیه کارخانههای کنسروسازی، لوازم آرایشی و بهداشتی و دیگر تولیدکنندگان. حضور ناوهای عظیم ماهیگیری امکان ماهیگیری بیشتر را از بین میبرد. چالش دیگر، افزایش تعداد افرادی است که به دلیل کمبود زمینهای
کشاورزی به ماهیگیری روی ميآورند. این کمبود به دلیل تبدیل کاربری زمینها اتفاق ميافتد[10] .
در ابتدا ما نیز تصدیق میکنیم که تمایل رهبران کشور فیلیپین، خلق استراتژیهایی برای حمایت از هر دو «زیرمجموعه» مذکور (فقرای زبالهگرد و نیز ماهیگیران روستایی) باشد، کما اینکه در حال حاضر نیز حمایت از هر دو گروه در دستور کار قرار دارد، اما بحث ما این است که اگر از شما خواسته شود تصمیم بگیرید حداقل برای شروع، میخواهید بر کدام بخش تمرکز کنید يا بر کدام یک میخواهید بیشتر از دیگری تمرکز کنید، پاسخ شما چیست؟ با این فرض که امکانات ما محدود بوده و نتوانیم این امکانات را به طور همزمان به هر دو زیرمجموعه اختصاص دهیم، کدام زیرمجموعه را باید در اولویت قرار دهیم؟ آيا مدل سیستم ارزيابی خدمات پزشکی کمک میکند؟
با توجه به آمار فرضی جدول4، فهم اینکه ماهیگیران باید در اولویت برنامههای فقرزدایی قرار گیرند، مسالهای نسبتا ساده است. به سادگی میتوان تصمیم گرفت که به عنوان یک استراتژی کوتاه مدت، منابع بودجه باید به آموزشهای شغلی به منظور توانمندسازی ماهیگیران برای اشتغال در کارخانجات جدید، ارائه کمکهزینههایی برای تامین وسایل ماهیگیری پیشرفتهتر و نیز ایجاد خانههای موقت برای زیرمجموعه «ماهیگیران» اختصاص يابد. همچنین استراتژيهاي بلندمدت ميتواند تلاش برای اصلاح فعالیتهایی باشد که باعث آسیب به منابع ساحلي میشوند (مانند آلودگی حاصل از تخلیه زبالههای صنایع مختلف). در مورد «فقرای زبالهگرد» به نظر میرسد که منطقی نیست اولویت برای هزینه بودجه وجود داشته باشد. شايد بهترين کار در مورد این «زیرمجموعه»، اتخاذ سياستهايي باشد كه فعاليتهاي صنعتي و رسمی بازيافت زباله را قانوني نماید، از کار کودکان جلوگیری کند و استانداردهاي سلامتي بيشتري به محيط کار «زبالهگردان» اضافه شود[11] .
ارجاعات:
[1] L. Eiseley. Adapted text from The Star Thrower (1978, Times Books, Random
House). Hardcover: ISBN 0-8129-0746-9.
[2] Bill & Melinda Gates Foundation. Newsroom. February 7, 2008. «National
Conference on Ending Family Homelessness.» Seattle, Washington. Prepared
remarks by William H. Gates, Sr.
[3] State of Washington Department of Community Trade and Economic Development.
Homeless Management Information Systems. Retrieved May 9, 2008
from http://www.cted.wa.gov/site/890/default.aspx.
[4] Ibid.
[5] Ibid.
[6] «Evaluation of the Sound Families Initiative: Final Findings Summary: A
Closer Look at Families’ Lives During and After Supportive Transitional Housing.”
December 2007. Prepared for the Bill & Melinda Gates Foundation by
the Northwest Institute for Children and Families at the University of Washington’s
School of Social Work. p. 4.
[7] «Evaluation of the Sound Families Initiative: Final Findings Summary: A
Closer Look at Families’ Lives During and After Supportive Transitional
Housing,» p. 5.
[8] «Living on Earth: Garbage Mountain.» January 19, 2007. Retrieved May 18,
2008 from http://www.loe.org/shows/segments.htm?programID=07-
P13-00003&segmentID=6.
[9] Agence France-Presse (AFP), The Terra Daily. «Manila’s Garbage Dump
Offers Lifeline For Poor.» Retrieved May 18, 2008 from http://www.terradaily.
com/reports/Manilas_Garbage_Dump_Offers_Lifeline_For_Poor.html.
[10] OVER SEAS, An Online Magazine for Sustainable Seas, June 1999, Vol. 2, No.
6. Retrieved May 16, 2008 from http://www.oneocean.org/overseas/jun99/
dar.html.
[11] «Living on Earth: Garbage Mountain.”
پاورقيها
1- منظور از افراد بیخانمان (Homeless)، افرادی هستند که محل سکونت ثابتی ندارند؛ همان افرادی که در کشور تحت عناوینی مانند «کارتنخواب» از آنها نام برده میشود.
*(salehkhosrobeigi@yahoo.com)
**(m.hashemkhany@gmail.com)