|
تعداد مشاهده : 321 بار
کد خبر :
DEN-
86052
تاريخ
چاپ :
يكشنبه 30 دي 1386
|
خبرنگاران خانهدار شدند
محسن گروسي وجدانا ما هنوز هم شوكهايم، باورش خيلي سخته. اصلا جور در نمياد، يعني تو مخ ما نميره، شايد تو مخ شما هم نره، آخه مگه ميشه، بابا سركاريد،... خداوكيلي به شما بگن مفت و مسلم صابخونه شدين، باور ميكنيم، تو كتتون ميره، ما كه هنوز تو كتمون نرفته، يه تيكه زمين تو بهشتزهرا به ما خبرنگارا دادن، شايد داريم خواب ميبينيم يا شايدم خوابي واسمون ديدن كه... ولش كن، خلاصه خود ما تا توش نخوابيمو، روحمون به پرواز درنياد، باورمون نميشه، مسوولان محترم كه ظاهرا بيشتر از خود ما به فكر آخرتمونن به فكر محل اسكانمون تو اون دنيا هستن، يه قطعه رو تو بهشتزهرا، به اصحاب رسانه دادنو با اين كارشون كلي جماعت خبرنگار و مطبوعاتيها و رسانهايهارو، شرمنده اخلاق ارشادي خودشون كرده باشن.

|
اگه اينجوري باشه و ما خواب نبينيمو خوابي واسمون نديده باشن كلي نمكگير شديم جون شما، بعيده، زير بار اين همه منت لطفي كه در حقمون روا داشتن دووم بياريمو له و لورده نشيم. آخه ميدونين چيه، صابخونه شدن، اونم تو پايتخت، كار هر كسي نيست اونم واسه ما خبرنگارا كه با جوسازي، شلوغ پلوغ الكي، هي قيمتا رو بالا ميبريم ملتو بدبخت ميكنيمو و كسي هم مارو تحويل نميگيره. باور كنين خود ما، هر چي تو اين تهرون درندشت دنبال يه خونه 2 در 3 با قيمت حالا نه خيلي مناسب، گشتيم تا خونه قبلي رو تحويل بديمو ديگه جلو چش صابخونه آفتابي نشيم، چيزي دستگيرمون نشد. الانم دست آخر مجبوريم فعلا، حقوقمون كه هيچ، يه چيزيام از بر و بچههاي هممسلكو و همكيش خودمون، قرض و قوله كنيمو حكم تخليه و جلبمونو كه همين چند روز پيش، صابخونه محترم از كلانتري سركوچه، دريافت فرمودن، عقب بندازيم. البته از شما چه پنهون، ديشب، صاحبخونه (بازم تاكيد ميكنم محترممون) كل اسباب اثاثيه ما رو كه سر جمع، چند تا كاغذ كاهي و يه دونه خودكاره (كه بايد يه كيلومتر باهاش بنويسيم.) درست به وسط خيابون پرتاب كردن. البته از اونجا كه خبرنگار جماعت، روش زياده و خيلي كنه و سمجه، ما ميدونو خالي نكرديمو همچنان به حفظ خونه اجارهاي خودمون اصرار و ابرام به خرج داديم. اما حالا ديگه اوضاع فرق ميكنه، آخه ديگه صابخونه شديم، گردنمون كلفت شده و جسارتمون زياد. صابخونم اگه خواست دوباره بيرونمون كنه، خيالي ني روزا كه تو روزنامهايم، شبام كه ميريم ميخوابيم تو قطعمون تو بهشت زهرا كه تازه چند تا حسن و خوبيام نسبت به خونه اجارهاي داره. اولا اينكه، آب و برقش مفته، تلفنم كه نميخواد، بالاخره از طريق يه تلهپاتي، چيزي، خبرا رو با رفقا ردوبدل ميكنيم. تازه، شبام با اهل قبور مسائل روزو تجزيه تحليل كرده و نرخ تورم اون دنيا رو با اين دنيا، ميسنجيم، فقط 2 تا مشكل داريم كه اگر مسوولان محترم، اونارو هم برطرف كنن، ديگه آخرشه. يكي اين مشكل قطعي گاز، (آخه بهشتزهرا يه خورده سرده) دوميام، مساله رفتوآمدمونه كه اگه يه مونوريلي، BRT، يا پيكان درووداغوني باشه كه باهاش ظهرها بريم سر كار و شبا هم برگرديم قبرستون، اونم حله! به هر حال تا اين جاشم، كلي شرمندمون كردن. اين جوري لااقل علاوهبر اينكه يه پاتوق و سرپناه واسه روز مبادا داريم، ديگه خيالمون از بابت رو زمين نموندن جنازمون راحته. هر وقت هم كه مرحوم شديم با رفقاي همكيش (كه انشاءا... عمرشون دراز باشه) تو قطعمون كلي حال ميكنيم.
مهران اولي اش بود اولين و آخرين باري كه ديدمش يه شب تو مراسم جشن يكي از دوستان مشتركمون بود. چهره آرومش، آدمو آروم ميكرد. يادش به خير، خدا بيامرز مهران قاسمي رو ميگم. اون شب فرصت نشد باهاش گپ بزنم و ازش ياد بگيرم. البته از شما چه پنهون، روم نشد، آخه مهران قاسمي بود و از يه طرف هم نه من تا حالا اونو ديده بودم و نه اون منو. هر چند كه خوندن نوشتههاش، نميذاشت اسمش از ذهنم پاك بشه، مهران قاسمي، خبرنگار بينالملل. با اينكه ديگه هيچ وقت نديدمش، ولي اون قدر، تو اين يكي دو هفتهاي كه رفته، ازش شنيدمو خاطرات همكاراشو ازش خوندم، حس ميكنم، با منم رفيق بوده و چند ساله كه ميشناسمش و خلاصه ... بگذريم. راستي تازگيها فهميدم تيم محبوبمونم يكي بوده و يه مواقعي همزمان با هم خنديديمو يه مواقعي هم همزمان با هم ناراحت بوديم. خدا رحمتش كنه، همه اينارو گفتم كه بدونين اولين خبرنگاري بود كه تو قطعه مخصوص اصحاب رسانه بهشتزهرا، آروم خوابيد.
|